تجاوز گروهی به زن جوان توسط شوهر و دوستانش
تجاوز گروهی به زن جوان توسط شوهر و دوستانش
| پسر جوانی که متهم است در غیاب شوهرِ زن جوان از راه پشت بام وارد خانه او شده و سپس نیت شوم خود را علیه وی عملی کرده است، پای میز محاکمه ایستاد. |

به گزارش قانون، صبح روز یکم اسفند ماه سال ۹۰ زن ميانسالی به نام فهیمه با مراجعه به کلانتری ۲۵ محمد شهر کرج مأموران را در جریان حادثهای سیاه قرار داد.
وی با جملات بریده به مأموران گفت: لحظاتی پیش و درست زمانی که شوهرم برای رفتن به سر کار از منزل خارج شد، مرد ناشناسی از راه پشت بام وارد خانه شد و پس از تهدید با چاقو، به زور مرا مورد تعرض قرار داد.
او در جریان تحقیقات همچنین گفت: که چهره آن مرد برای او آشناست و چندین بار وی را در محل دیده است.
بعد از طرح شکایت از سوی زن جوان تیمی زبده از مأموران پلیس آگاهی به همراه فهيمه و شوهرش برای دستگیری متهم راهی محل شدند. مأموران از آنجا که مطمئن بودند فرد ناشناس از اهالی محل است بنابراین به گشت زنی ادامه دادند تا اینکه متهم را ۱۸ روز پس از حادثه در یکی از محلههای محمد شهر شناسایی و در جریان تعقیب و گریز پلیسی موفق به دستگیری وی شدند.
مأموران پس از دستگیری حامد ۲۹ ساله ادعای زن علیه وی را به او تفهیم کردند. حامد در جریان تحقیقات اولیه به عمل شوم خود اقرار کرد و گفت: اظهارات فهیمه را قبول دارم.
او درتوضیح ماجرا همچنین گفت: ساعت ۶ صبح روز حادثه شیشه کشیده بودم و حال مساعدی نداشتم. به خر پشته ساختمان رفتم و منتظر ماندم شوهر فهيمه سر کار برود. بنابراین لحظاتی بعد از اینکه او از منزل خارج شد وارد خانه فهیمه شدم و با تهدید او را مورد تجاوز قرار دادم. بعد هم به شهرستان رفتم و ۴ روز بعد از اینکه بازگشتم، دستگیر شدم.
حامد در شاخهای دیگر از تحقیقات ماجرا را طوری دیگر تعریف کرد و اظهار داشت: شب قبل از حادثه با دوستانم در محمد شهر شیشه مصرف کردیم. در حین باز گشت به منزل متوجه شدم در خانهای باز است. خانه را میشناختم و زنی هم که در آن زندگی میکرد را میشناختم. بنابراین بعد از خداحافظی از دوستانم وارد خانه شدم و بعد از اینکه یقین پیدا کردم وی در خانه تنهاست اورا مورد تعرض قرار دادم و فرار کردم.
حامد در جریان تحقیقات تجاوز به زن را گردن گرفت اما در مورد کیفیت این حادثه سیاه اظهارات ضد و نقیضی را مطرح کرد تا اینکه متهم در اولین جلسه رسیدگی در شعبه کیفری دادگاه استان البرز با صراحت اقرار کرد که زن جوان را مورد آزار قرار داده است.
فهیمه هم شکایت خود را مجدد مطرح و خواستار اشد مجازات برای متهم شد. در دومین جلسه دادگاه که چند روز پیش برگزار شد متهم مجدد در جایگاه حاضر و تمامی اعترافهای خود در مرجع انتظامی و دادگاه را انکار کرد و گفت: زیر بار فشارروانی اقرار کردم و حال درستی نداشتم.
وی در آخرین دفاع نیز اتهام تجاوز به عنف را نپذیرفت. قاضی هدایت رنجبر بعد از شنیدن دفاعیات متهم و وکیل مدافع او با اعضای دادگاه وارد شور شد.
پس از گذشت چند ساعت، بچهها از بازی خسته شده و شروع به گریه میکنند و تا آمدن مرد به خانه، ناآرامی بچهها طول میکشد. مرد خانه، سراغ همسر خود را از بچهها میگیرد و بچهها میگویند که مادر برای خرید گوشت از خانه بیرون رفته و هنوز برنگشته، مرد سراغ قصاب محله میرود و پرس و جو میکند؛ ولی قصاب اظهار بیاطلاعی میکند.
آن مرد پس از تلفن به اقوام و آشنایان سراغ پاسگاه نیروی انتظامی میرود و جریان را تعریف میکند. مأموران پس از تحقیقات اولیه، سراغ قصاب رفته و از وی پرسش میکنند اما قصاب با قاطعیت تمام، اظهار بیاطلاعی کرد.
مأمورین به تفحص در مغازه پرداختند. سپس به زیرزمین که گوسفندان را پس از ذبح به آن جا میبردند، رفتند.
هنگام خارج شدن، مأمورین مقداری مو مییابند که موها، موی گوسفند نیست و قصاب برای بازجویی بیشتر به پاسگاه بردند.
سرانجام با پیگیریهای دقیق، قصاب به جنایت خود اعتراف کرد که:
این زن، همسایة ما بود ولی رعایت پاکدامنی را نمیکرد و سر و سینه خود را نمیپوشاند. و از جمال خوبی هم برخوردار بود. آن روز که به مغازه آمد به گونهای به خودش رسیده بود که نفس اماره مرا به وادار کرد کامی از آن زن بگیرم. او را برای دیدن گوشت بهتر به داخل مغازه دعوت کردم و به او گفتم گوشت خوب و مورد پسند شما، پشت یخچال است. وقتی پشت یخچال رفت او را به زیرزمین کشاندم و با کاردی که در دست داشتم او را تهدید کردم و از او خواستم تن به زنا بدهد، بیچاره میلرزید، اما چارهای نداشت.
در پایان که از او کامی گرفتم. افکار شیطانی مرا واداشت برای آن که کسی از ماجرا باخبر نشود، او را بکشم اما باز افکار شیطانی مرا رها نکرد و گوشت زن را جدا کرده، همراه گوشت گوسفندان چرخ کردم و فروختم و استخوانها را نیز در فلان منطقه خاک کردم.
این داستان از بدحجابی زن سرچشمه گرفت. شاید هیچگاه آن زن فکر نمیکرد که بدحجابی میتواند پایانی چنین تلخ و پرگناه داشته باشد و به تجاوز، قتل، یتیم شدن فرزندان و سرگردانی همسرش بینجامد و نیز چنین عواقبی برای قابل خود در پی داشته باشد.
رابطه پنهانی با زن همسایه به جنایت انجامید
- مجموعه: اخبار حوادث
- تاریخ انتشار : جمعه, 15 ارديبهشت 1391 11:25
رابطه پنهانی با زن همسایه به جنایت انجامید
او گفت: «روز حادثه حامد هنگام رفتن به محل کارش با جوانی به نام نیما درگیر شد و این دعوا دقایقی بعد پایان یافت اما بعدازظهر همان روز حامد دوباره با نیما و چند نفر دیگر به نزاع پرداخت و پدرام که قصد میانجیگری داشت مورد هجوم حامد قرار گرفت و کشته شد.
متهم سه روز بعد از حادثه بازداشت شد و به قتل اعتراف کرد.»نماینده دادستان ادامه داد: «بررسیها نشان داد حامد با زنی رابطه داشت و از آنجایی که این زن متاهل بود و اهالی محل از این موضوع خبر داشتند بنابراین به او اعتراض کردند. این اعتراض ابتدا توسط نیما و دوستانش مطرح شد و به همین دلیل هم آنها درگیر شدند و پدرام در این میان به قتل رسید. متهم در بازجوییها علاوه بر اینکه به رابطه با زن همسایه اعتراف کرد، توضیح داد قتل را چطور مرتکب شدهاست.بنابراین با توجه به مدارک موجود در پرونده به عنوان نماینده دادستان تهران درخواست صدور حکم قانونی را دارم.»در ادامه جلسه محاکمه پدرومادر مقتول در جایگاه حاضر شدند و درخواست صدور حکم قصاص کردند آنها که اعضای بدن فرزندشان را اهدا کرده بودند گفتند حاضر به گذشت از قاتل نیستند.
پدر مقتول گفت: سه ساعت از ضربه خوردن پسرم گذشته بود که به من خبر دادند او در بیمارستان است. گفتند این ضربه به سرش وارد شده و جوانی به نام حامد او را زده است. پسرم در کما بود و من حتی نتوانستم با او خداحافظی کنم. بعد هم پزشکان گفتند او دچار مرگ مغزی شده است و پیشنهاد دادند اعضای بدنش را اهدا کنم. من هم با همسرم صحبت کردم و او رضایت داد.
قلب و دو کلیه پسرم را اهدا کردیم اما حاضر نیستم قاتل او را ببخشم. در ادامه متهم به دفاع از خودش پرداخت و با رد اتهام قتل گفت: صبح آن روز من با نیما درگیر شدم. مدتی بود که نیما هر وقت من را میدید پوزخندی میزد و چیزی میگفت. آن روز بعدازظهر وقتی داشتم به خانه برمیگشتم یکی از بچهمحلها را دیدم. نامش ناصر است. دست تکان داد. من هم نگه داشتم سوار موتورم شد و گفت شنیدهام با نیما درگیر شدهای و قرار است شب دوباره با هم دعوا کنید. جواب دادم من کاری با نیما ندارم ولی او به من بدوبیراه میگوید. مقابل خانه که رسیدیم دوستان نیما من را دیدند و درگیری بین ما آغاز شد آنها مرا زدند.
چون چشمانم خیلی ضعیف است وقتی عینک زمین افتاد دیگر جایی را ندیدم پدرام جلو آمد و گفت برای چه دعوا میکنید و فحش میدهید گفتم به جای اینکه ما را جدا کنی خودت هم داد میزنی یکدفعه لباسش را درآورد و به من حمله کرد. اصلا نمیدیدم چه کسی جلویم است و مرا میزند، پایم به چیزیگیر کرد و خم شدم آن را برداشتم. هنوز هم نمیدانم قتل چطور اتفاق افتاد اما یکدفعه صدای مردم را شنیدم که داد میزدند چه کردی چرا زدی؟ بعد هم چند جوان که آنجا بودند او را به بیمارستان رساندند.
در این هنگام قاضی از متهم پرسید انگیزه این درگیری چه بود که متهم جواب داد نمیدانم چرا من را آنقدر اذیت میکردند. سپس قاضی عزیز محمدی-رییس دادگاه- بخشهایی از گفتههای متهم در دادسرا را خواند و گفت: اعتراف کردی با زنی به نام مینا که شوهر داشت و همسایه شما بود ارتباط داشتی. مینا هم این رابطه را تایید کردهاست از آنجایی که اهالی محل این موضوع را میدانستند غیرتی شدند و به تو اعتراض کردند و انگیزه درگیری همین موضوع بود. تو در بازجوییها در مورد آلت قتاله هم توضیح دادی و گفتی با میلهای بلند که نوک آن خم شدهبود به پیشانی مقتول کوبیدی بنابراین بهتر است در دادگاه هم واقعیت را بگویی.
متهم این گفتهها را انکار کرد و گفت: آن زن فقط به خانه ما رفتوآمد داشت. چون با مادرم دوست بود. ضمن اینکه اعترافاتم را قبول ندارم. من تحت فشار بودم. بعد از اظهارات متهم ردیف اول و سه متهم دیگر که به اتهام شرکت در نزاع در دادگاه حاضر شده بودند وکیلمدافع حامد دفاعیات خود را مطرح کرد و هیاتقضات برای صدور رای دادگاه وارد شور شدند./روزنامه شرق
«هاله» با چشمانی گریان در دایره اجتماعی کلانتری احمدآباد مشهد افزود: مشکل من از زمان آشنایی ام با خانمی که یک فروشگاه در نزدیکی خانه مان داشت شروع شد. او زنی باکلاس و خوش سروزبان بود و رفتارهایش جذاب به نظر می رسید. رفاقت من و این زن جوان در چند مراجعه ای که به مغازه اش داشتم صمیمانه و خودمانی شد و هر موقع فرصتی پیدا می کردم به محل کارش می رفتم و او را می دیدم. شوهرم هیچ حساسیتی درباره دوستی من و شهره نشان نمی داد وحتی چندبار که او را از نزدیک دید با لبخندی گفت این دوست اجق وجق را از کجا پیدا کرده ای؟
هاله افزود: پس از گذشت مدتی فهمیدم دوستم که از شوهرش طلاق گرفته است با پسری جوان ارتباط پنهانی دارد و آنها گاهی نیز باهم در مغازه قرارملاقات می گذاشتند. «شهره» با این ادعا که قصد ازدواج با این پسر جوان را دارد یک روز از من دعوت کرد همراه او و پسر مورد علاقه اش به مناطق تفریحی بیرون از شهر برویم.
شهره می گفت امروز می خواهیم حرف های نهایی را درباره ازدواج بزنیم و دوست دارم توکه مثل خواهرم هستی در کنارم باشی. خیلی جدی خواسته اش را رد کردم ولی او با تعارف و اصرار زیاد مرا در رودربایستی قرار داد و با این شرط که باید خیلی زود برگردیم همراه آنها رفتم. اما زمانی که در یکی از مراکز تفریحی اطراف مشهد مشغول خوردن آبمیوه و گفت وگو بودیم ناگهان نمی دانم سروکله پسر همسایه ما از کجا پیدا شد.
او که شوهرم را کاملا می شناسد جلو آمد و سلام و علیک کرد و گفت: هاله خانم باکلاس شده اید و دوستان جدید پیدا کرده اید. پسر همسایه با گفتن این جمله لبخندی زد و رفت. من هم که فهمیدم چه اشتباهی کرده ام از شهره خواستم هرچه سریع تر مرا به خانه ام برساند همان طور که حدس می زدم مزاحمت های پسر همسایه از فردای آن روز شروع شد. او با تهدید می گوید از حضور من در آن مرکز تفریحی فیلمبرداری کرده است و قصد سوء استفاده از این موضوع رادارد.
متاسفانه پسر همسایه موضوع را به یکی از دوستانش نیز اطلاع داده است و از دست مزاحمت های آنها به تنگ آمده ام. چند روز قبل به ناچار واقعیت را به شوهرم گفتم و حالا همسرم نیز که از اول زندگی حساسیت و تعصبی نشان نمی داد نسبت به من احساس بدبینی و تنفر شدیدی پیدا کرده است. فقط می توانم بگویم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.