دکتر شریعتی
|
منبع اعتماد |
|
|
|
|
|
سوسن شريعتي شريعتي متفکري است در دسترس، آدمي ساکن دنياهاي موازي، روحي سيال و مواج که از هر دري رانده شود، از گوشه يي ديگر برمي گردد و باز مي بيني که در برابرت نشسته است و تو را واداشته تا در برابرش بنشيني. اصلاً مهم نيست اين همنشيني با چه نيتي است؛ نشسته است روبه رويت تا تو را دعوت کند به جايي و ناکجايي يا اينکه نشسته يي در مقابلش تا با او درافتي و متهمش کني. پرسش اين است؛ براي اين مايي که 30 سال است مدام تغيير مي کنيم، در خلوت خود و در جلوت خويش نيز، جابه جا مي شويم و هر بار به دنبال جايي جديد، جوري جديد مثلاً برمي خيزيم و گامي فراپيش مي نهيم، کدام خصلت در اين تفکر و اين زندگي است که فاصله ما را با او زياد نکرده و پرداختن به او را ناگزير ساخته است؟ براي اين «ما»ي در آرزوي شنيدن حرف جديد و عجول براي عبور، شريعتي قديمي چه حرف جديدي دارد که از او نمي گذريم؟ آيا ما داريم درجا مي زنيم يا او است که طي اين سال ها پا به پاي ما آمده است؟ چرا پرونده او بايگاني نمي شود؟ اين مواجهه مدام 30 ساله، آيا برمي گردد به نفوذ مخرب او در همه ساحت ها- از اقتصاد بگير و برو به تاريخ - يا اثرات سازنده اش؟ روزنامه ها را که ورق مي زني، هر هفته مرگ موضوعي را اعلان مي کنند؛ روشنفکر عرصه عمومي مرد، زنده باد آکادميسين، جنبش دانشجويي مرد، زنده باد دانشگاه، چپ مرد، زنده باد راست. جامعه شناسي مرد...، اصرار برخي از روشنفکران - و آن هم غالباً با شور بسيار و هيجان غيرآکادميک - نيز در مرده اعلان کردن شريعتي که 30 سال پيش مرده است، ذهن پرسشگر را مشکوک به زنده بودن شريعتي مي کند؛ نکند او هنوز زنده است. تفکر مرده مگر اين همه قاضي القضات مي خواهد؟ قضات شريعتي سال هاست وکيل مدافعان او را متهم به شورمندي و شورورزي مي کنند اما وقتي خشم و خروش قاضي را در پرداختن به پرونده او مي بيني، مطمئن مي شوي که اين شور برانگيخته مختص وکلا نيست، اين موکل است که قاضي و وکيل را با هم وامي دارد که طمانينه هاي سرفرصتي را به کناري بگذارند چرا که درباره متهمي صحبت مي کنند که بر سر جرمش اجماع نيست. همه دهه پنجاه - شصت اتهام او داشتن رويکردي عقلاني (بخوانيد ايدئولوژيک) به دين بود و اين يعني اقلي کردن آن و تقليل قدسيت اش به بعد اجتماعي و دهه هفتاد - هشتاد اتهام او فربه کردن ً دين و اکثري کردنش شد. همه دهه شصت به انکار نقش او در شکل گيري انقلاب و نظام پس از آن گذشت و همه دهه هفتاد- هشتاد به اثبات آن . دهه پنجاه - شصت او متفکري بي سيستم، دينداري التقاطي و سياستمداري مشکوک و محافظه کار (و اي بسا وابسته) ناميده شد و دو دهه بعد بنياد گرا، راديکال خشن و منادي مرگ (بمير يا بميران) و... مي بينيم هنوز که هنوز است جرم او دقيقاً روشن نشده اين است که هيچ کدام از قضات - متوليان سنت در دهه پنجاه و متوليان امر نو در اين روزها- نتوانسته اند او را به زندان تاريخ بيندازند. دادگاه شريعتي متهم تا اطلاع ثانوي برپاست و هنوز تماشاچي دارد و بدل شده است به يکي از دموکراتيک ترين پرونده هاي نظري اين مرز و بوم. موفقيت يک روشنفکر همين است؛ زندگي اش را بدل به پرونده يي اجتماعي کند. کدام زندگي؟ همان زندگي که ترکيبي است از مصدرهاي نابهنگام و غيرمترقبه. |
|
|
حسين سخنور«با وارد کردن اين اتهام ها، کاملاً آگاهم، که به موجب قانون مطبوعات، جرمي قابل محاکمه مرتکب مي شوم، اما من به اختيار کامل، خود را در معرض اين قانون قرار مي دهم. من هيچ يک از کساني که متهم مي کنم، نمي شناسم و هرگز نديده ام. من هيچ کينه و نفرتي نسبت به آنها ندارم...اعتراض سوزان من تنها فريادي است از ژرفاي روحم. بگذار مرا به پيشگاه قانون فرا بخوانند، بگذار بازجويي از من در برابر افکار عمومي انجام شود،» من متهم مي کنم، اميل زولا خاطره متهم شدن پدران و مادران اين سرزمين، توسط قاضي قابل و داور دردآشناي همين ديار، علي شريعتي، هنوز در اذهان ثبت و ضبط است. جسارت و قضاوت او در اين محکمه برخي را ملول ساخت و زنهارش، عده يي را هوشيار و در انديشه حل مسائل. پدران و مادران را نهيب زد که يک عمر غفلت شما، هر لحظه اش پشيماني به بار آورده است، هم براي فرزندان تان و هم براي خودتان. او در سخنان تند خود و در انتقادهاي صريح خود خواست، اگر تلخي يي مي بينند، به شرط حقيقت، بر او ببخشند. زيرا مصلحت گويي خوشايند است و فريب دادن و دروغ بافتن و تاييد و تعريف کردن، شيرين؛ اما حقيقت همچنان تلخ. مجموعه شرايط و اوضاع، شريعتي را بر آن داشت که فرياد کند و نصيحت نصيحتگران دلسوز و عاقل و زرنگ را که مي فرمودند؛ آدم بايد طوري حرف بزند که همه خوش شان بيايد، نفهمد و اين بار در کسوت يک طبيب، به نسل بيمار پدران و مادران عصر خود گفت؛ «عقده هاي سرطاني در خونت، در اعماق مغزت و دهليزهاي قلبت رخنه کرده و سخت پيش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگين،»1 بيش از 37 سال از اين دادگاه مي گذرد2 و فرزندان آن زمان، از پدران و مادران امروز ما هستند، و هم اکنون در جايگاه متهم قرار گرفته اند. اگر تا ديروز در رديف شکات بودند، امروز خود جزء محکومين اين دادگاهند. گرچه شايد موارد اتهامي آنان متفاوت باشد. فرزنداني که تا پيش از اين سرمست و مغرور و مدعي، خود را مصون از هر خطا و بلايي مي دانستند، امروز خود، توسط نسل سوم محاکمه و بازخواست مي شوند. آري اين دادگاهي که شريعتي، مهيا نمود، هميشه شاکيان و مجرميني دارد که پدران و مادران، محکوم و سرافکنده اند و فرزندان، شکات آن. 3 چنين است که اين دادگاه پاياني ندارد و معلوم نيست ختم به خير مي شود يا نه؟ اما سعي نگارنده آن است تا با اختلال در نظم اين دادگاه، شکل آن را برهم زده و دور تکرار آن را تغيير دهد، البته نه به قصد دفاع از پدران و مادرانم، در مقام وکيل آنان، که به انگيزه حقيقت جويي و حقيقت گويي، بگويم؛ «پدر، مادر من هم متهمم». هرچند اين داوري همچون داوري شريعتي است، که خود درگير بازي زمانه بود و حکمش به اجبار زمان، مشفقانه و منصفانه بود. من نيز از نسل سوم هستم، که با اين حکم پيش از هر کس، خود را متهم ساخته ام. من با پاي خود به اين محکمه آمده ام تا به قاضي و وجدان آگاه اين دادگاه بگويم من هم متهمم. گرچه از پدران و مادران خود، شکوه و گلايه دارم، اما خود را نيز مجرم مي دانم. پيش از ذکر دلايل، توضيحاتي را بر اين اقرار ضروري مي دانم. نخست آنکه اين اعتراف، رفع اتهام از پدران و مادران نمي کند، که آنها به حکم «پدر، مادر، ما متهميم» متهم اند و بايد پاسخگو باشند. 4 اقرار به اتهام، ما را به تخفيف در مجازات اميدوار مي سازد و توقع از قاضيان تاريخ و جامعه، چنين است که بنا به اين اقرار ما را چندان مورد شماتت و ملامت قرار ندهند و با ديده عنايت به ندامت نسل سوم بنگرند. نکته سوم که لازم به ذکر است، اينکه، گرچه اين اقرار دلالت به جمع دارد، اما حديث نفس است و نويسنده در وهم و خيال نمايندگي نسل سوم به سر نمي برد، که اين منصب را نه ممکن مي داند و نه مطلوب. طبيعي است اين احتمال مي رود که ديگراني، از اين نسل، خود را بري از اتهام دانسته و حساب شان را از ما جدا کنند و بگويند؛ کار پاکان را قياس از خود مگير. خب اشکالي هم ندارد، اين نيز داوري آنان است و در حق ما هر چه بگويند، جاي هيچ اکراه نيست. ولي خطاب به اين گروه نيز مي گويم؛ تندي مکن، برادر هم سرنوشت من...فکري براي امروزمان بکن. و اما چهارمين نکته و دردآورترين آن. الان که خود اعتراف به اتهام مي کنيم و احتمالاً، فردا نيز فرزندانمان، ما را متهم کنند؛ شايد به همين دليل است که نسل مرا، نسل سوخته مي گويند، اما اگر از خاکستر نسل ما، نسل سعادتمند و خوشبختي متولد شود، از سوختن چه باک؟، با اين توضيحات، موارد اتهامي خود را با اين اميد که باعث دلخوري و رنجوري هم سن و سالانم نشوم، بيان مي سازم، هرچند آغاز اين اعترافات، پايانش هر کجا که باشد، خاطر بسياري را حزين مي سازد و موجب از دست رفتن ها مي شود، اما غمي نيست، چرا که شمع هم مي گفت؛ «اميدوارم در اين از دست دادن ها، چيزي به دست آورم».5 هرچند اين را نيز مي دانم؛ لب فرو بستن در اين ايام/ اولين شرط سخنداني است.6 با اين حال، شرح اين دادگاه که مدعي العمومش نيز از نسل سوم است، چنين است؛ 1- پدر، مادر، من متهمم که با تو صادق نبودم. از يک سو چاره بيشتر آلام و راه تحقق بسياري از آمال خود را، در افتخارات پدران و مادرانم دانستم و از سويي ديگر هر جا چاله يي ديدم، مقصر آن را همين پدران و مادران خود دانستم. درد و درمان حال را در گذشته خود جست و جو کردم که آن دوا، مرهم درد امروز نشده، فدا و فنا شد. فداي ناآگاهي ام که با من هر چه کرد، آن دوا کرد. برايم ساده و بي زحمت بود که صندوقچه افتخاراتم با سرمايه پدران و مادرانم پر شود و هر که گفت چه در دايره فرهنگ داري؟ بگويم اجدادمان، انسان هاي بسيار بافرهنگي بودند و وقتي پرسيدند در علم کجا را گرفتي، پاسخ دهم پدرانمان پايه گزار غالب علوم جديده بودند و در قدرت و اقتدار هم به نادر شاه باليدم. هر وقت هم که به ستوه مي آمدم، اگر اهل اصفهان بودم، به منارجنبان مي رفتم و غرور ملي ام ارضا مي شد و اگر اهل جنوب اين کشور، شهر سوخته سيستان بود، که سرحالم مي آورد. هر يک از افتخارات در خيالم لطف هاي بيکران تصوير مي کرد که اندکي هم دهانم را شيرين نمي کرد. اما اي کاش اين پايان پاس کاري هاي نسل ما و نياکان ما بود، ولي اين ماجرا ادامه داشت، اين بار براي يافتن علت العلل مشکلات و مصائب امروزمان. عمده شهامت و ذکاوت من صرف شناسايي جرائم پدران و مادرانم شد. اين بار هر که گفت چرا اين بلا بر سر فرهنگ تان آمد، اين روي زرد و نزار فرهنگ ايراني از چيست؟ گفتم اين نحيفي و بي رمقي فرهنگمان، از نرسيدن پدران و مادران ما به آن است. وقتي پرسيدند در عرصه علم و دانايي، چرا در پله هاي آخر ايستاده ايد و هيچ جد و جهدي از شما نيست، پاسخ داديم مگر پدران و مادران ما براي ما چه کرده اند که از ما توقع دانايي و آگاهي مي رود. برخي هم از اساس منکر شدند که از تحقيق و تلاش چه سود، مگر اين روزها، پول سياهي براي سياهي قلم و سپيدي علم مي دهند؟ هر گاه از قدرت ايراني هم پرسيدند، گفتيم، توان و پويايي ما را نسل هاي پيش از ما، از ما گرفتند. با همين باور هر بار مشکلي پيش آمد، هزار فحش و نفرين نثار شاهان، سلاطين و حتي توده مردم و گذشتگان خود کرديم، که اگر تن پروري شما نبود، ما هم امروز علم و قدرت و فرهنگ داشتيم. هميشه با انبوهي از حسرت و آه به پدران و مادران خود گفتيم چرا همه چيز را ويران کرديد و ويرانه تحويل ما داديد؟ ما چنان آنان را متهم مي کرديم که گويي مسافران تازه از راه رسيده به ايران هستيم. حتي بعد از مدتي براي آنکه باورمان شود که ما اينجا نبوديم، سعي کرديم، ژست و تيپ مسافران را هم شبيه سازي کنيم و همانند آنان در موضعي بالاتر بگوييم شما را چه مي شود؟ چرا اينجا چنين است و آنجا چنان. پدر، مادر، من خود را در مقامي ديدم که هيچ گاه متوجه نشدم، اين مرتبت را چه کسي به من اهدا کرد و اصلاً کسي هم به من نگفت تو به چه حقي در موضعي بالاتر قرار گرفتي که مانند شيخ و محتسب، همه را حکم حد مي دهي و محکوم مي کني. من از قدرت جواني خود سوء استفاده کردم و از آن، جهت محکوميت و اثبات اتهام ديگران بهره جستم و در بي رونقي و بي سروساماني وضعيت خود، همه را مقصر خواندم، جز خود. به هر شکل خود را تطهير کردم و با استفاده از استعداد جواني با لطايف الحيل، پدران و مادران را گنهکار معرفي کردم. تمام سعي مان اين بود که خود مقصر شناخته نشويم و کمتر تلاشي، در جهت رفع قصورات داشتيم. البته برخي از نسل سومي ها پيشگام شدند تا سهم خود را از اين مشکلات به عهده گيرند اما در مجموع اين «تقصيرات» آنقدر بين ما و پدران و مادران ما، رفت و آمد کرد که خسته و درمانده، خود به اين نتيجه رسيد که بهتر است تقصيرات بر گردن «تقصيرات» باشد تا حداقل صلح و صفايي بين نسل ها حاصل شود. 2- پدر، مادر، من متهمم به بي تفاوتي. من اگر اهل بازار بودم و تجارت، جز تغيير قيمت، دغدغه يي نداشتم و نيز اگر در دانشگاه و مدرسه اوقات مي گذراندم، نمرات و مجموع واحدها، مرا سرگرم خود مي ساخت. و اگر پدران و مادران ما «جهاني به وسعت يک محله داشتند» ما هم جهاني به وسعت يک محله، کمي بزرگتر، به اندازه يک محله، به اضافه يک مدرسه يا مغازه داشتيم. بگذريم از کساني که همين دلمشغولي ها را هم نداشتند و با چرخش زمين و آسمان، فقط مي چرخيدند. بي تفاوتي، غالب هم سن و سال هاي مرا درگير خود ساخت و سمي شد که در تمام بافت هاي بدن ما و جامعه نفوذ کرد و پيش از هر چيز رشته هاي عصبي ما را نابود کرد و حساسيت ما را نسبت به آسيب هاي مختلف از بين برد و پس از آن صد لشکر بلا و جفا مي آمدند و مي رفتند، بدون آنکه ما را خيالي باشد و شکايتي. البته ما براي بي تفاوتي اسم هاي بهتري پيدا کرديم تا وجدانمان آسوده بماند و راحت بخوابد. اسم هاي شيک و قشنگي همچون بي تعصبي، تقسيم کار، تخصصي شدن و... که هر کدام ما را قانع مي ساخت تا سرمان به کار خودمان باشد و در نهايت نجابت و اوج طهارت از کنار تمام زشتي ها و پليدي هاي جامعه بگذريم و به تجارت خويش مشغول باشيم. هرچند در اين ميان، عده يي ديگر در ثبت احوال ناجور خود، اسماء عرفاني و روحاني براي اين بي تفاوتي انتخاب کردند و گفتند دنيايي که تمام آن قماش و نقره و ميزان است، چه ارزشي دارد که توجه ما را برانگيزد. ما کار خود را مي کنيم و در پي آزار هيچ کس نيستيم و هر کاري هم نمي کنيم، فقط سر به کار خود داريم. اين عارفان جوان جديد الولاده، هر عملي را سياسي و بي ارزش دانستند و تنها برخي شان که جسورتر و سياسي تر بودند، با جمع کردن آشغال در کوه ها در صبح هاي جمعه مخالفتي نداشتند. اين هم بساط ديگري بود که در ذهن عده يي از هم سن و سالان من، پهن شد و به راحتي هم جمع شدني نبود. شايد به همين دليل است که برخي زبان شناسان معتقدند «بحران امروز، بحران واژه هاست». اگر کسي هم بود پيدا مي شد که (به اشتباه) بي تفاوتي را بي تفاوتي مي خواند و لب به اعتراض مي گشود، بي هيچ فرصت دفاعي، محکوم بود به عمله سياسي بودن و دل خوش بودن و آب در هاون کوبيدن. اما هر آن کس که توانست با نام جديد اين واژه ارتباط برقرار کند، موفق شد گوهر مقصود را ببرد و يکي شد عارف و ديگري شد متخصص و يکي هم معروف شد که تقسيم کار را حرمت مي گذارد؛ تقسيم کاري که معلوم نشد ما کجاي کاريم و ديگران کجاي کار؟ ديگراني که از اين بي تفاوتي ما بهره ها بردند و عمارتي بر ويرانه مسووليت ها و واکنش هاي اجتماعي بنا نهادند.هرچند ما خيلي هم بي تفاوت نبوديم و همواره نسبت به نتايج مسابقات دو تيم پايتخت، حساس بوديم و آنقدر هم حساس بوديم که اين حساسيت را اتوبوس ها و شيشه هايشان نيز درک مي کردند و از آن بي فيض نبودند. خب در عرصه فرهنگ هم خيلي بي تفاوت نبوديم، به ميزان کافي حساسيت به خرج مي داديم و آخرين اخبار ازدواج ها و طلاق هاي بازيگران و هنرپيشگان را دنبال مي کرديم. در عرصه تکنولوژي نيز به همين ترتيب. واقعاً براي ما آخرين دستاوردهاي تکنولوژي صدا و تصوير و بازي مهم بود و تا جايي که مي توانستيم اخبار آنان را بي تعصب پيگيري مي کرديم. ضروري است مطرح شود که بدفهمي از عرفان، تخصص و تقسيم کار بود که گره در کار نسل ما انداخت، وگرنه نويسنده نه قصد آن را دارد و نه توان آن را که بتواند اين مفاهيم ارزشمند را حقير جلوه دهد. اما جهان چون چشم و خط و خال و ابرويي است که هر چيزي به جاي خود نيکو مي نمايد. برخي از اين مفاهيم (و خيلي مفاهيم ديگر) در جغرافياي ديگري، در جاي خود نيکو نشسته اند و صد البته مفيد و سودمند هم واقع شده اند، اما جامه اين مفاهيم بر تن جامعه ايراني خوش نيامد و لباسي شد که وقتي نسل ما آن را به تن کرد، بدقوارگي اش خنده ديگران و گريه خودمان را رقم زد. بالواقع گرچه هر بخش اين لباس، واجد استانداردهاي جهاني است اما مجموع آن فاقد کارايي براي نسل ماست؛ لباسي که نه آستين آن به اندازه اش جور مي آيد و نه اندازه اش با طرحش و نه هيچ کدام با تن نسل سوم. يادآور مي شوم، شريعتي نيز در موارد ديگري به اين نکته توجه داشتند و مي گفتند اگر نهالي در آب و هواي خارج از ايران رشد کرد و ميوه داد، دليلي ندارد در آب و هواي ايران هم پا بگيرد و ثمر دهد. موارد ديگر بماند، تا همين جا بس است. وقت اين دادگاه تنگ است و کميت ما بيش از اين لنگ است. تا اينجا آمدن هم با صبر و تحمل نسل سوم، ميسر بود. اما پايان اين کيفرخواست نيز چنين است؛ «ما همه متهميم». يعني يک رديف، به رديف متهمان اين دادگاه اضافه شد و از اين پس، علاوه بر متهمان رديف اول (نسل اول) و رديف دوم (نسل دوم)، نسل سوم نيز در جايگاه متهمان رديف سوم مي نشيند. در پايان، زمان طرح اين پرسش است، که از اين دادگاه و اين همه اقرار چه سود؟ البته خامي و خوش خيالي است اگر از دادگاه توقع سود و فايده داشته باشيم، اما خاصيت اين محکمه مي تواند فهم شرايط و تعيين سهم هر نسل در خصوصيات شرايط موجود باشد، که بد حادثه تکرار نشود، در برگشت به روي همه ديوار نشود. حال مي توان مجدد به داوري نشست و يک بار ديگر خبط و خطاهاي نسل ها را بررسي کرد، نه به منظور به بند کشيدن و اسارت يکديگر، که با هدف استفاده از اين نتايج و تجارب، در روشن ساختن چراغ راه آينده. نتيجه گيري نکنيد و حکم ندهيد به حکم منطق و اخلاق، تا اين دادگاه حکمي صادر نکرده است، ما نيز نبايد نظر قاطعي اعلام کنيم و به حکم و نتيجه نهايي در ذهن و باور خود برسيم. «ما همه متهميم» يک روايت اين داستان است. هنوز اين داستان ادامه دارد و برخي پايان اين داستان را با «هيچ کس متهم نيست» تمام مي کنند. داستان کوتاه «متهم» اثر آنتوان چخوف، روايت ديگر اين ماجراست. داستان پيرمردي فقير و صادق که هرگز در عمرش دروغ نگفته است و در مقابل قاضي صادق شهر که از نظم شهر دفاع مي کند، قرار مي گيرد. قاضي پيرمرد را به دروغ و دزدي و خرابکاري و اخلال در نظم عمومي و حتي تلاش براي کشتار جمعي متهم مي کند. متهم، روستايي نحيف ريزه اندامي است، سخت لاغر و استخواني، با شلواري وصله دار و پيراهني از کرباس، برابر رئيس دادگاه بخش ايستاده. صورت نتراشيده و پر آبله اش، چشم هاش که به زحمت از زير ابروهاي پرپشت آويزان پيداست... ظاهري سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهاي درهم پيچيده اش که مدت زماني است شانه به آن نخورده، حالتي عنکبوت وار به او مي دهد که عبوس ترش مي نماياند. پابرهنه است. رئيس دادگاه شروع مي کند؛ «دنيس گريگوريف، بيا جلوتر و به سوال هاي من جواب بده. صبح روز هفتم تيرماه جاري، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزديک ايستگاه صد و چهل و يکم در حال باز کردن مهره يکي از پيچ ها که ريل را به الوار محکم مي کند ديده است. اين هم آن مهره،... تو را با همين مهره دستگير مي کند. آيا حقيقت دارد؟» «چيه؟» «همه اينهايي که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟» «بله، دارد.» «بسيار خب، حالا بگو ببينم به چه منظوري اين مهره ها را باز مي کردي؟» «چيه؟» «اينقدر چيه چيه نکن. جواب سوالم را بده؛ براي چي اين مهره ها را باز مي کردي؟» دنيس با نگاهي زيرچشمي به سقف غرغر مي کند؛ «اگر لازمش نداشتم که بازش نمي کردم،» «اين مهره را براي چه کاري لازم داشتي؟» «مهره؟ ما اين مهره ها را به قلاب ماهيگيري وزنه مي کنيم.» «اين «ما» که مي گويي کي ها هستيد؟» «ما ديگر، همين مردم... يعني دهاتي هاي کليموفو.» «گوش کن اخوي، مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغ هايي که درباره وزنه و قلاب ماهيگيري به هم مي بافي، بي فايده است.» دنيس پلک مي زند و زير لب مي گويد؛ «من توي عمرم هيچ وقت دروغ نگفته ام، آن وقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟... حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بي وزنه مي شود ماهيگيري کرد؟ اگر طعمه زنده يا کرم روي قلاب بگذاري، بدون وزنه که زير آب نمي رود، مي رود؟...» «خب، پس مي خواهي بگويي اين مهره را باز کردي که با آن وزنه قلاب درست کني، هان؟» «خب پس چي؟ پس مي خواستم باهاش سه قاپ بازي کنم؟» «مي توانستي از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کني... يا يک ميخ.» «سرب که همينجور توي کوچه ها نريخته برداري. بايد براش پول بدهي. ميخ هم که به درد اين کار نمي خورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.» «خودش را مي زند به کوچه علي چپ، انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده، آخر کله خر، تو نمي فهمي باز کردن مهره چه عواقبي دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج مي شد و مردم زيادي کشته مي شدند. تو باعث کشتار مردم مي شدي.» «خدا نکند عاليجناب، کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگي کرديم بي آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم ... گناهان ما را ببخش اي ملکه آسمان ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف هايي مي زنيد، عاليجناب،» «پس توخيال مي کني که قطار چطور از خط خارج مي شود؟ کافي است دو سه تا از اين مهره ها را باز کني تا قطار از خط خارج شود.» دنيس پوزخندي مي زند و نگاهش را با ديرباوري به رئيس دادگاه مي دوزد؛ «عجب، سال هاست که ما اهالي اين ده، مهره ها را باز مي کنيم و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آن وقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف مي زنيد؟ اگر ريلي را از جا کنده بوديم، يا الواري جلو قطار انداخته بوديم آن وقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هي هي... با يک مهره،» «سعي کن بفهمي که همين مهره ريل را به پايه ها مي بندد.» «ما اين را مي فهميم قربان،... براي همين همه شان را باز نمي کنيم... چند تايي را مي گذاريم باشد... ما گتره يي و بي فکر کاري نمي کنيم... ما مي فهميم چه کار مي کنيم.»7 واقعاً چه شده است؟ نه دنيس دروغ مي گويد، نه داور و رئيس دادگاه. هر دو راست مي گويند و معلوم نيست متهم کيست؟ شايد هم بتوان گفت «هيچ کس متهم نيست». نمي دانم، شايد هم «همه متهميم»، از اين رو است که بهتر است حکم نهايي را بر عهده تاريخ بگذاريم. پي نوشت ها؛ ------------------------ 1- پدر، مادر، ما متهميم 2- سخنراني پدر، مادر، ما متهميم، در مردادماه سال 52 ايراد شده است. 3- البته شريعتي در برخي آثار خود، به آسيب شناسي جوانان نيز پرداخته است. 4- اين اصل پذيرفته شده يي است که در انديشه اقتصادي نيز مورد توجه قرار مي گيرد. 5- پدر، مادر، ما متهميم 6- محمد کاظم کاظمي، از مجموعه شعر قصه سنگ و خشت 7- خلاصه داستان متهم، اثر چخوف از کارگاه هاي داستان نويسي عباس معروفي برداشت شده است. |
|
|
|
حسين سخنور شريعتي تمامي ندارد. گستره تفکرات و آثارش بسياري از حوزه ها و رشته ها را دربر گرفته است، هم هنرمندان اعم از کارگردان، بازيگر، گرافيست و خواننده از او بهره ها بردند و هم استادان و پژوهشگران، چه جامعه شناس و چه حوزوي، حظي از او کسب کردند، جالب آنکه دنياي ورزش هم از دامنه تاثيرگذاري شريعتي امان نيافته است. از اين روست که نمي توان متوجه شد گستره شريعتي از کجا تا به کجاست، اما گفت وگوهاي ذيل کمکي است تا برخي از افق هاي اين تفکر روشن و مشخص شود که هر کدام با چه ظني يار شريعتي بودند. هر خاطره و مطلبي از شريعتي وجهي از وجوه او را تبيين مي کند و قطعه يي از پازل شريعتي است که البته معلوم نيست وقتي در کنار هم قرار مي گيرند، در نهايت شريعتي را مي سازد يا خير؟ --- رضا کيانيان (بازيگر)؛ سهراب انقلابي تر بود سابقه آشنايي من با مرحوم شريعتي به دوران دبيرستان در مشهد بازمي گردد. آن زمان که عضو گروه تئاتر پارت بودم. مسوول اين گروه برادر بزرگ تر من داوود کيانيان (پژوهشگر و نمايشنامه نويس کودکان) بود و براي هر نمايش از دکتر شريعتي دعوت مي کردند و ايشان نيز حضور مي يافتند و نمايش هاي گروه را مورد بررسي قرار مي دادند. حضور قابل توجه دکتر شريعتي در جلسات نقد و بررسي نمايش ها براي اکثر دست اندرکاران گروه موجب دلگرمي بود، چرا که بنا به سنت گروه، بعد از سي شب اجرا، افراد مختلفي که نمايش را ديده بودند در جلسه نقد و بررسي شرکت و نظرات خود را در آن برنامه مطرح مي کردند تا در برنامه ها و اجراهاي بعدي آن نظرات لحاظ شوند. من براي اولين بار با دکتر شريعتي در اين جلسات آشنا شدم و دوستش داشتم. بسيار دوست داشتني بود. بعد از آنکه به تهران آمدم، اين ارتباط ادامه يافت و در اکثر کلاس ها و جلسات حسينيه ارشاد هم شرکت مي کردم. در اين مقطع من با تغيير رشته به دانشگاه هنرهاي زيبا آمده بودم و در کلاس ها و کارگاه هاي نقاشي حسينيه ارشاد به عنوان مربي شرکت مي کردم. خاطرم هست يک بار دکتر شريعتي به اين کارگاه ها که در زيرزمين حسينيه بود، آمد و نقاشي بچه ها را نيز تماشا کرد که به من گفت به بچه ها بگو از رنگ سرخ در نقاشي ها استفاده کنند. ما نيز متاثر از شرايط انقلابي آن زمان دست به سرخ کردن مان خوب بود.يکي ديگر از فعاليت هاي من در حسينيه ارشاد مربوط به تئاترهاي آنجا بود. در تئاتر سربداران به کارگرداني آقاي محمدعلي نجفي نيز حضور داشتم و پوستر اين نمايش را من طراحي کردم. در اين نوع برنامه ها با آقايان سيدمحمد بهشتي و ميرحسين موسوي نيز ارتباط داشتم. از آخرين ملاقات هاي من با دکتر شريعتي، در زندان کميته مشترک بود که به جهت يک سلام و احوالپرسي کوتاه هم کتک مفصلي خورديم. اما امروز مدت ها از آن دوران مي گذرد و مي توان با احاطه بيشتري به آثار و آراي شريعتي نگريست. در مجموع او بيشتر از آنکه يک جامعه شناس و تحليلگر مسائل ديني باشد، يک شاعر بود و جادويي در کلامش وجود داشت که مخاطبان را سحر مي کرد. اين وجه شاعرانه شريعتي در آثار مکتوب او نيز مشهود است و بنا به مقتضيات اين نوع تفکرات و شرايط آن زمان مي توان به غلبه تفکر تخريبي اشاره کرد که در همه انقلابيون آن زمان مشترک بود. تقريباً تمام آنان بدون آنکه حرف جديدي ارائه دهند همه چيز را نابود مي کردند، بدون آنکه بگويند چه مي خواهند جايگزين آن کنند. اين نقص بزرگ انديشه هاي انقلابي است که بدون برنامه فقط نکات آرماني و ايده آل ها را مطرح مي کرد. معمولاً انقلابيون تنها براي خراب کردن برنامه دارند و براي ساختن فقط آرمان دارند ولي به هر حال از انديشه هاي او در دوران جواني و ايام دانشجويي ام بهره بردم، بدون آنکه رابطه مريد و مرادي با ايشان داشته باشم. خوشبختانه ايشان نيز اين نوع روابط را نمي پسنديدند و با شاگردان خود بي هيچ تکلفي به بحث و گفت وگو مي نشستند. فکر مي کنم با تفکرات شاعرانه و زيباپسندانه يي که ايشان داشتند اگر تا امروز زنده بودند منتقد انديشه هاي آن زمان شان مي شدند. انقلابي بودن در آن زمان يک رسم بود، يعني سنت روشنفکري آن زمان بود. انقلابي در آن زمان به نظر من سهراب سپهري بود که تسليم سنت ها و جو روشنفکري نشد و حرف خودش را زد و کار خودش را کرد و خلاف جريان رود شنا کرد. عمادالدين افروغ (جامعه شناس)؛ سکوي پرتاب براي رسيدن به مطهري سابقه آشنايي من با آثار شريعتي به دوران دانشجويي در خارج از کشور بازمي گردد. غالب جلسات انجمن هاي اسلامي با آثار و سخنراني هاي مرحوم شريعتي برگزار مي شد. همان دوران با اکثر کتاب هاي ايشان آشنا شدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم. من چون آن زمان دانشجوي جامعه شناسي بودم زودتر از ساير دوستان متوجه مضامين مارکسيستي آثار دکتر شريعتي مي شدم. همين مضامين باعث شد من چندان جذب آثار ايشان نشوم ولي آثار ديگر دکتر شريعتي که وجه عرفاني داشت نظر مرا به خود جلب کرد؛ البته منظورم نفي وجه حماسي تفکرات ايشان نيست ولي با آثاري همچون فاطمه فاطمه است، حج يا مجموعه نيايش هاي دکتر شريعتي بيش از ساير آثار، توانستم ارتباط برقرار کنم و به همين دليل نيز همواره از اين نوع تفکرات مرحوم شريعتي در برابر منتقدان دفاع مي کردم به عنوان مثال يک دوران در مورد ايدئولوژي در آثار شريعتي بحث هايي از سوي برخي روشنفکران در گرفت و من نيز مقاله يي با محوريت نقد اين مباحث تنظيم و همان زمان نيز منتشر کردم. بيشترين تاثير آثار مرحوم شريعتي مربوط است به دوران دانشجويي ام، زيرا پس از آن متوجه شدم بايد مباحث را با عمق بيشتري پيگيري کنم و اينجا بود که متوجه آثار فلسفي مرحوم مطهري شدم. در واقع انديشه هاي شريعتي يک موتور محرکه بود ولي تمام نيازهاي فکري مرا تامين نکرد به همين دليل گام بعدي، انديشه هاي مطهري بود که گمشده فکري فلسفي من بود؛ خلاصه آنکه شريعتي سکوي پرتابي بود تا به انديشه هاي مطهري برسم.مصطفي محدثي خراساني (شاعر)؛ بيدارگر روحيه پرسشگر ما اگرچه به دليل ارتباط پدرم با روشنفکران مسلمان و شاعران انقلابي مطرح آن سال ها در خراسان يعني اواخر دهه 50 با نام و امواج فکري شريعتي آشنا بودم اما آشنايي جدي تر من همزمان بود با خبر کوچ آن بزرگمرد که در مشهد غوغايي به پا کرده بود. بعد از شهادت دکتر بود که نوشته ها و نوارهاي سخنراني او همه جا دست به دست مي گشت و عطش مطالعه نوشته ها و شنيدن صداي شورآفرين دکتر جان تشنگان راستي و حقيقت را مي گداخت. يادم هست آن روزها يعني سال 56 ذکر تمام نشست ها و محافل جوانان انديشه هاي بلند دکتر بود. دکتر بسياري از نسل تحصيلکرده را به گواهي کساني که آن سال ها پيگير مسائل سياسي و اجتماعي بودند با اسلام آشنا کرد يعني زبان پرشور و جذبه دکتر و سيماي تازه يي که از اسلام ارائه مي کرد، نسل جوان را عطشمند دانستن و تحقيق بيشتر پيرامون اسلام و خصوصاً مکتب تشيع مي کرد. به عبارتي دکتر انگيزه مي داد و راه مي انداخت و بعد خود جوانان پيگير مي شدند و براي رسيدن به ابهامات و دريافت پاسخ پرسش هايشان به آب و آتش مي زدند. مهم ترين تاثيري که مطالعه آثار دکتر در ما مي گذاشت بيدار شدن همين روحيه پرسشگري بود.محمود استادمحمد (کارگردان تئاتر و نمايشنامه نويس)؛ اگر نابهنگام نرفته بود يکي از ختميات آل احمد بود. در يک کانون مذهبي شايد هم ادبي. يک حياط قديمي، يک حوض بزرگ، دو، سه مرغ و خروس و يک عالمه دار و درخت. حياط کوچک نبود ولي با آن همه درخت کهن، آسمانش ديده نمي شد. کسي در شاه نشين آن عمارت سخنراني مي کرد. «اميد» در حياط، کنار يک تاقچه آجري ايستاده بود. تسبيح مي چرخاند و حرف مي زد ولي گاهي ريتم تسبيح اش مي شکست، صدايش تبديل به پچ پچ مي شد. که بود؟ آنکه با اميد خلوت کرده بود، آنکه چهره يي سرد و فلزي و رنگي مهتابي داشت، او که بود؟ آنکه چنين طولاني با «اميد»- بدون غير- به پچ پچ ايستاده بود؟ با خودم گفتم بايد آدم مهمي باشد. اسمش را پرسيدم. «دکتر شريعتي» بود. چندي بعد به وسيله عزيز هنرآموز با پرويز خرسند آشنا شدم. پرويز- به قول اهل مدرسه- خليفه حلقه درس «دکتر» بود. ديدار «دکتر» را از پرويز خرسند خواهش کردم. «دکتر» را در خانه نمايش، در حسينيه ارشاد، در خانه هنرآموز، در حلقه شاگردانش، همسنگرانش ديدم... و همه جا غريب بود، غريبه بود. بعدها بعد از مرگ دکتر، بعد از به مشروطه رسيدن همسنگران دکتر، بعد از نخست وزير شدن آن شاگرد، وزير و وکيل شدن ديگر شاگردان دکتر، فهميدم چرا هر جا که دکتر شريعتي را مي ديدم، بارزترين حس اش احساس غربت او بود. «مبارزه و مذهب» تقدير دکتر شريعتي بود. در حصا تقدير محتوم و موروثش چشم باز کرد، دست چپ و راستش را شناخت، در ناکجاي تعقل، با تقديرش جنگيد و سرانجام آفتاب عمرش- نابهنگام- از لب بام همان حصا پر کشيد. از ابتدا «دکتر» را در دو وجه مبارزه و مذهب ديديم و هرگز حاضر نشديم وجه غالب ذوق و ذهنيت او را به رسميت بشناسيم. هرگز حاضر نشديم پشت ديوار آن فلک الافلاک او را ملاقات کنيم. دل سرکش و پروانه هاي ذوق خوش پرواز «دکتر» در شرر هنر گداخته شده بود. به ادبيات ايران و جهان عشق مي ورزيد. با اساطير شرق و شعر کهن ايران زندگي مي کرد. بخش مهمي از شعر معاصر را ازبر داشت و هرگاه غنيمتي از فرصت و خلوت به دست مي آورد، مي خواند و مي گفت و سرمستي ها مي کرد. يک روز «نعمت ميرزاده»- همشهري و دوست دوران جواني «دکتر»- گفت؛ شريعتي بايد شاعر مي شد. گفتمش؛ شريعتي مي توانست نمايشنامه نويس شود. گاهي فکر مي کنم اگر «دکتر» در آن تاريخ، در آن حکومت، در آن روز و روزگار پا به حيات و هستي نگذاشته بود، اگر چرخه حياتش اندکي درنگ مي کرد، آيا امروز آسمان تقدير دکتر شريعتي همين رنگ بود؟ تقدير «دکتر» بي رحم بود، ولي مي توانست بي رحم تر هم بشود، اگر نابهنگام نرفته بود.عبدالله مومني (فعال سياسي)؛ داستان شريعتي و نسلي که با سروش آغاز کرد پدر، مادر، ما متهميم. اين اولين نوشته دکتر علي شريعتي بود که خواندم؛ رساله يي کوچک و تاثيرگذار. آن روزها دانش آموزي دبيرستاني بودم. براي من که برخاسته از محيطي مذهبي بودم آن نوشته کوتاه و انتقادي علي شريعتي و پرسش هايي که پيش مي نهاد و گزاره هايي که نقد مي کرد آغاز تنفسي ديگر در فضايي متفاوت بود؛فضايي خالي از ذرات معلق در سنت و اين خود آغاز انديشيدن بود در خود و در سنت، در مذهب و در جامعه. به نظرم اين مهم ترين نقش و تاثيري است که نوشته هاي علي شريعتي براي «بچه مذهبي» ها مي تواند داشته باشد، گرچه پس از آن ورودم به دانشگاه در سال هاي مياني دهه 70 با توجه به ورود مباحث دکتر سروش به فضاي روشنفکري مرا از فضاي شريعتي دور کرد و شايد اين گزاره درست باشد که عقول هر نسل به تسخير متفکران همان عصر درمي آيند؛ متفکراني که حامل روح زمانه خويشند. به نظرم شريعتي با همه جذابيت هايش با روح زمانه خسته از حماسه ما سازگاري عميق نداشت. سروش متفکر عصر ما بود. آن زمان انجمن هاي اسلامي در حال پوست اندازي بودند و تحت تاثير قرائت نوگرايانه دکتر سروش از دين و رفته رفته از جزم هاي ايدئولوژيک نسل پيشين فاصله مي گرفتند. ما نسلي بوديم که در فضاي «فربه تر از ايدئولوژي» و «صراط هاي مستقيم» حاملان گفتماني جديد شديم که دغدغه جدي ا ش سازگار کردن اسلام و مدرنيته و خصوصاً اسلام و دموکراسي بود. زمانه نو مقتضيات خودش را داشت و تفکر خودش را نيز. با اين همه فضاي جديد هيچ از احترام من به دکتر شريعتي و تاثيري که به عنوان ايدئولوگ و روشنفکر زمانه که آغاز انديشه کردن و شکل گيري و جرقه فکر آزاد را در من برانگيختن بود، نکاست. البته دکتر شريعتي همان زمان هم هواداران خودش را در دانشگاه داشت، هنوز هم دارد. چيزي که به تجربه شخصي من در برخورد با هواداران شريعتي در انجمن هاي اسلامي- که برخي شان از نزديک ترين دوستانم بودند- بر مي گردد اين است که آنها اصطلاحاً با اجتهاد در افکار شريعتي مي کوشيدند آن را با روح و مقتضيات زمانه هماهنگ کنند که البته تلاش قابل تقديري بود و هست. به هر حال نکته يي که در اين ميان مرا آزار مي دهد رواج يک نوع «مدگرايي» در برخورد با انديشمندان در محيط هاي دانشجويي است. زماني ستايش سروش مد مي شود و فحش دادن به شريعتي. در حالي که نه سروش به دنبال فرقه سازي بوده و نه به دنبال فحاشي به شريعتي يا حتي ناديده گرفتن تلاش هايش، ضمن اينکه سروش همواره نقدهاي بنياديني هم به تلقي شريعتي از دين داشته و دارد، اما در همان زمان هم برخي افراد در دانشگاه ها بدون اينکه نه سروش را خوانده باشند و نه شريعتي را، اين را فحش مي دادند و آن را ستايش مي کردند يا برعکس. همان طور که زماني در دهه 50 در دست گرفتن کتاب هاي شريعتي يک جور ژست روشنفکري بود. اين مدگرايي هنوز هم رواج دارد، يعني اينکه مثلاً عده يي با همان روحيات خاص روانشناختي به سروش فحش مي دهند و از سيدجواد طباطبايي ستايش مي کنند و هکذا. در حالي که همه اين انديشمندان بخشي از سنت تفکر در ايران معاصر هستند و اگر قرار است ما به جايي برسيم همه اينها به جاي خودشان بايد خوانده و نقد شوند. اين البته تنها برگي بود از داستان نسلي که از شريعتي گذشت و با سروش آغاز کرد. سعيد فائقي (کارشناس حوزه ورزش)؛ دفاع از شريعتي، فرار از مسجد ارک زمانه بازي هاي عجيبي دارد، اصلاً در مخيله ام نمي گنجيد که روزي من هم قلم به دست گيرم و در خصوص استاد شريعتي، مردي دردمند، دلير و هنرمند که وجودش حرکت آفرين بود، سخنانش عميق، بديع، جسورانه و تاثيرگذار و سيمايش پرجاذبه، پايه گذار گفتمان انقلابي و شورانگيز، محبوب ترين روشنفکر زمان خود بنويسم. اولين بار 30 مرداد 49 در حسينيه ارشاد پاي درسش نشستم. عنوان بحث، روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود. راستش را بخواهيد خيلي نمي فهميدم. توسط برادر مرحومم به آنجا راه پيدا کرده بودم. تنها بازگشت به اعتماد به نفس و هويت در ضميرم نقش بسته بود و کلمه يي تحت عنوان انقلاب. در حضورهاي بعدي کم کم به راه افتادم که او تئوريسين انقلاب است. در حاشيه جلسات، گفتمان هاي جالبي در مي گرفت. يکي مي گفت؛ او اگر از ابوذر حرف مي زند چريک مسلمان را به تصوير مي کشد. ديگري مي گفت؛ ايشان ايدئولوژي اسلامي را تدوين مي کند. آن ديگري نظر مي داد؛ او به دنبال تربيت مجاهد روشنفکر است. عزيز ديگري برداشت کرده بود که اسلام همه شرايط نظري را که براي يک مکتب پيشرو لازم است، دارد. دوستي اذعان مي کرد که فقر تئوريک مبارزان مسلمان موجب شده شريعتي گفتمان انقلاب را پيشه کند. حتي يادم هست يکي از مارکسيست ها که در حسينيه ارشاد حضور پيدا مي کرد، اعتقاد داشت شريعتي، جزني انقلاب اسلامي و مجاهدين است. در کل همه اذعان داشتند که او مبلغ انقلاب است و طبيعي بود که مخالفان زيادي هم داشته باشد. حاکميت استبدادي او را به شدت سانسور مي کرد و به زنجير مي کشيد. در بعضي منابر لعن و نفرين مي شد. خاطرم هست در زمستان سال 51 که در دبيرستان مروي تحصيل مي کردم، براي نمازظهر و عصر به مسجد ارک مي آمدم. ماه رمضان آن سال آيت الله... منبر مي رفتند و به هر مناسبتي گريزي به حسينيه ارشاد مي زدند و شريعتي را نفرين مي کردند. روزي طاقتم طاق شد و لب به اعتراض گشودم. به پا منبري ها خطاب کرد که بفرماييد. اين هم يکي از آن بي دين هايي که شريعتي تربيت مي کند. چشم تان روز بد نبيند. عده يي چنان به سويم حمله ور شدند که نتوانستم حتي کفش هايم را پيدا کنم و پابرهنه پا به فرار گذاشتم. از فرداي آن روز ديگر مرا به مسجد ارک راه ندادند يا در سال 56 در آن ده شب که نويسندگان و شعرا به همت کانون نويسندگان در انستيتو گوته شب شعر و سخن برپا کرده بودند، هيچ يادي از شريعتي نشد. فقط در حاشيه سخنراني آقاي باقر مومني وقتي از ايشان در مورد استاد سوال شد، جواب داد که از شريعتي هيچ نخوانده است و به زعم حقير، آن شب ها آزادانديشي زير سوال رفت، گرچه از اختناق و سانسور سخن مي رفت. شنيده ام استاد وقتي در پاريس بودند جنگ چريکي از انقلابي مشهور- چه گوارا- را ترجمه کرده اند اما ابوذرش را خوانده ام؛ چريک تمام عيار انقلابي صدر اسلام که اعتقاد دارم دغدغه شريعتي بود که اسلام و انقلاب با هم، همزيستي دارند. اين حرف امروز نيست. گفتمان زماني است که روشنفکران انقلابي جهان سوم تئوري مارکسيستي را تنها راه انقلاب مي دانستند. در ايران ما آن روز رشد طبقه حقوق بگير تقاضا را براي تحصيل در دانشگاه بالا برده بود و در نتيجه مراکز آموزش عالي به پايگاه روشنفکري تبديل شده بود. گفتمان مخالف و متقابل با دولت و استبداد در دانشگاه ها رواج داشت. فقيهان به دنبال تئوري بودند که بتوانند جوانان را در مقابل سکولاريسم دولتي حفظ کنند. ايدئولوژي که بتواند بر ايدئولوژي مارکسيستي چيره شود، وجود نداشت و استاد شريعتي براي مبارزه مستقيم با استبداد و نيز مکتب هاي موجود جهان، اسلام انقلابي را تئوريزه کرده و به ايدئولوژي تبديل کرد. تصور بفرماييد در عصري که استبداد در تمام ابعاد زندگي مردم دخالت مي کرد و در عصري که مکتب پيشرو، فقط مارکسيسم بود و ما بچه مسلمان ها در فقر تئوري به سر مي برديم، شريعتي چه غوغايي به پا کرد. او ايدئولوگ انقلاب شد و اين گونه سخن سر داد؛«اي آزادي چه زندان ها برايت کشيده ام و چه زندان ها خواهم کشيد و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت.» (مجموعه آثار، جلد 2) او بر پايه برابري آزادي و عشق عرفاني ايدئولوژي جانشين براي مقابله با ايدئولوژي دولتي شاه و مارکسيسم را تدوين کرد و شد محبوب دل همه آنهايي که جامعه ايماني را طلب مي کردند، اما اگر بپذيريم که مطابق تئوري استاد شريعتي اسلام و انقلاب مي توانند در کنار هم باشند. گرچه او در همه تاريخ زنده است، اما اگر زنده بود و اگر سي مرداد 87 در حسينيه ارشاد داد سخن مي داد و اگر گفتمان او گفتمان روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود مسلم از اسلام و دموکراسي حرف مي زد. مسلم از آزادي در مفهوم نوين امروز حرف مي زد. مطمئناً از اسلام و حقوق بشر سخن مي گفت. وقتي او حد آزادي را در اسلام تا اطاعت نکردن از خدا بالا مي برد، وقتي پيشرفت جامعه را در مساوات مي ديد و وقتي اسلام را حائز همه شرايط نظري براي يک مکتب پيشرو معرفي مي کرد، امروز يقين مي گفت اسلام و دموکراسي سازگارند و چنان که در مجموعه آثار جلد 27 چنين گفته است؛«امپرياليسم استعماري با تکيه بر بازار جهاني اکسيدانتاليسم با تکيه بر فرهنگ جهاني و مارکسيسم با تکيه بر طبقه جهاني، رسالت ميسيون هاي مذهبي کليسا را در استقرار يک حکومت جهاني بر محور قدرت پاپ در اشکال ديگر و از راه هاي گوناگون و حتي متضاد تکميل کردند و با قدرت و سرعت تازه يي وسعت بخشيدند.» آيا دغدغه امروز دنيا جهاني شدن نيست؟ و آيا بازار جهاني در سرلوحه اهداف امپرياليسم قرار ندارد؟ اگر استاد در آن سال ها يک چنين پيش بيني دارد، يقين اگر امروز بود، نداي آزادي سر مي داد که خود مي گفت؛ آزادي ما را به حقيقت مي رساند و اما، اي روشنفکران... امروز مسووليت تان سخت تر است که به قول استاد آنهايي که رفتند کاري حسيني کردند و آنهايي که مانده اند بايد کاري زينبي کنند، يعني رساندن پيام آزادي، عشق پرنشاط و شوق زندگي. حسين خسروجردي (نقاش و گرافيست)؛ مثل رويا و خيال واسطه آشنايي من با آثار و کتاب هاي شريعتي خواهر بزرگ ترم بود. او کتاب هاي شريعتي را در شرايطي در اختيار من گذاشت که آثار ايشان به سختي منتشر مي شد. اما خاطرم هست مهم ترين تاثير آثار شريعتي در آن زمان اصلاح نگاه ما و جوانان هم سن و سال ما نسبت به دين و اسلام بود. امثال ما در شرايط پيش از انقلاب به دليل نوع نگاه ارتجاعي بخشي از روحانيت تصور خوب و مثبتي از اسلام نداشتيم. شريعتي تغيير و تحولي در اين نگرش ايجاد کرد و رنسانسي در باورهاي ديني جوانان به وجود آورد. او وقتي از عدالت و حکومت اسلامي مي گويد همه را با رويکرد جديد ديني از اين مفاهيم آشنا مي سازد اما اينکه شکل عملي اين تفکرات به چه منجر مي شود بحث ديگري است. جوانان آن ايام که بنده نيز بخشي از آن بودم به خاطر اجرايي شدن همين آرمان ها انقلاب کرديم و اينکه به کجا رسيديم و کدام منزل را انتخاب کرديم بحث ديگري است. من فکر مي کنم وجه منفي تفکرات شريعتي در همين بخش بود. تفکرات او مدينه فاضله يي ساخت که هيچ گاه امکان تحققش نبود و نيست؛ انديشه هاي شريعتي مثل رويا و خيال بود که قابليت اجرا نداشت. هرچند اين تصور وجود دارد هنرمندان بايد با اين نوع انديشه ها موافق باشند ولي واقعيت چيز ديگري است؛ هنرمند بيش از هر صنف و قشري به مسائل سياسي و اجتماعي حساس است و دغدغه اجرايي شدن افکار و عقايد خود را دارد منتها دچار ايدئولوژي نمي شود و مانيفست صادر نمي کند. هنرمندان به واسطه حساسيتي که دارند زودتر خطرات و انحرافات را احساس مي کنند همين ظرافت و حساسيت بود که دوستان ما را قبل از خيلي ها متوجه آسيب ها کرد. دوستان هنرمند ما همچون سيدحسن حسيني، مخملباف، قيصر امين پور و حتي يوسفعلي ميرشکاک در صف اول انقلاب بودند و هنگام بروز برخي از انحرافات در صف اول منتقدان قرار گرفتند و تا حد امکان مانع برخي کجروي ها شدند و توقعات عده يي را که مي خواستند هنرمند، سينه زن هر علمي باشد که بلند مي شود را پاسخ ندادند. هنرمند نبض جامعه است و اگر آرمانگرا هم هست آن را با واقعيات و مشکلات موجود همراه مي کند، اما انديشه هاي شريعتي آرمان هايي خالي از عنصر واقعيت بود که هنرمند را نيز انتزاعي مي ساخت ولي به نظر من هنرمند واقعي به واقعيات و مقتضيات روز جامعه اش حساس است؛ هنر اين نوع هنرمندان نه در خدمت روزمرگي اشراف است نه روزمرگي عوام.محمدعلي نجفي (کارگردان)؛ اين استاد کيست؟ ![]() دانشجوي دانشکده معماري بودم که از طريق مرحوم مطهري نام شريعتي را شنيدم از اين رو در يکي از برنامه هاي حسينيه ارشاد شرکت کردم تا آن نامي را که شنيده بودم از نزديک ببينم. در اولين شب سخنراني حيرت زده شدم؛ هم از سينما و چارلي چاپلين و تحليل فيلم عصر جديد شنيدم و هم از فاطمه و علي. برايم تعجب آور بود که يک نفر پشت محراب حسينيه با کراوات هم از سينما مي گويد هم از مذهب. همان زمان با خود گفتم بايد تکليفم را با اين استاد روشن کنم. با صداي بلند دکتر را صدا کردم و از او سوالاتي پرسيدم. همانجا آشنا شديم و با هم قرار گذاشتيم. فرداي آن روز نيز دکتر به دفتر معماري ما آمد و اين آشنايي و همکاري ادامه يافت تا گروه هنري حسينيه ارشاد نيز تشکيل شد. او در اين گروه حضور فکري داشت و سعي مي کرد کليات تئوريک و اصول برنامه ها را مشخص کند، تطبيق اين اصول با نوع کارها و نمايش ها به عهده خودمان بود. مهم ترين تاثير ما و گروه مان از شريعتي جهان بيني اسلامي بود، خب ما مطالعاتي درباره مدرنيته داشتيم اما در بسياري از امور اين آموزه ها را با عقايد اسلامي در تناقض مي ديديم. آشنايي و آشتي مفاهيم مذهبي با دستاوردهاي مدرنيته از شاهکارهاي دکتر محسوب مي شد، همين فرهنگ مذهبي و ادبيات مدرن ديني باعث شد بعدها نيز تيراژ کتاب هاي او قابل ملاحظه باشد. انديشه هاي شريعتي در ادامه کارهاي خود من نيز مشهود است. اگر کسي سريال سربداران مرا ديده باشد، اين تاثير را به راحتي مي تواند درک کند. جنبه هنري افکار شريعتي و اجرايي شدن زبان هنري او در سربداران اتفاق مي افتد. قاضي شارع برخلاف ساير شخصيت هاي سريال اساساً وجود تاريخي حقيقي و مستقل ندارد. شکل و فرم هنري اين کاراکتر مخلوق ذهن من است و محتواي اين شخصيت مخلوق شريعتي است. من از شريعتي بينش مذهبي خود را انتخاب کردم و «اين است و جز اين نيست» را بر اثر آموزه هاي او به دور ريختم در ضمن آنکه هنر در حوزه اسلامي مديون دکتر و تعاريف اوست. تا قبل از او کسي بين هنر و صنعت تفاوتي قائل نبود. مصطفي مستور (نويسنده و مترجم) ؛ اتفاق کمياب شريعتي شناخت شريعتي، حتي درک وجهي خاص از وجوه گوناگون و گاه متناقض نماي او، بدون درک کلي شريعتي به مثابه يک کل غيرقابل تفکيک، اگر نه ناممکن اما بسيار دشوار است. اين ويژگي همه کساني است که پيش از آنکه شخصيتي تک ساحتي باشند يک «اتفاق» اند. شريعتي «اتفاقي» بود که اوايل دهه پنجاه خورشيدي در جامعه ايراني رخ داد و بي درنگ بر آن تاثير گذاشت. گستره اين تاثيرگذاري هم در عرض جغرافيايي است - اکنون مصر و ترکيه و ديگر کشورها- و هم در طول تاريخ- حضور زنده شريعتي پس از سي و اندي سال در جامعه امروز ايران- و هم در ژرفاي لايه هاي تاثيرگذار جامعه؛ روشنفکران، سياستمداران، دانشجويان و اصلاح گران ديني. شريعتي - چه با او موافق باشيم و چه نباشيم- همچون انفجاري بود در جامعه راکد و ساکن و خاموش دهه پنجاه ايران؛ گويي آبي سرد بر چهره رخوتناک مردمي که به وضعيت موجود خو کرده بودند. از اين رو شناخت چنين اتفاق کميابي محتاج درک گوهر و تمامت اين اتفاق است و نه جلوه هاي ناگزير و برآمده از آن. شريعتي مورخي نبود که لاي کتاب هاي تاريخ و آدم هاي آميخته به افسانه و رويدادهاي غيرقطعي در جست و جوي قطعيت باشد، اما تاريخ شناس تيزهوشي بود. خطوط سفيد ميان رويدادهاي سياه تاريخي را مي ديد و از دل آنها نظريه ها و تحليل هاي تازه پيش مي کشيد. شريعتي پژوهشگري نبود که شيفته تاباندن نور به زواياي تاريک موضوعي ويژه باشد اما پژوهش هاي او در حوزه تاريخ و جامعه يي که در آن مي زيست و به خوبي آن را مي شناخت او را در درک عميق دردهاي مزمن اجتماعش نيرومند ساخته بوده. شريعتي حتي به مفهوم رايج آن شخصيتي سياسي نبود که در حزبي يا گروهي در انديشه نوعي فعاليت سياسي باشد اما آموزه هاي سياسي/ اجتماعي اش سياستمداران را همواره خشمگين مي کرد. او به معناي آکادميک اش جامعه شناس نبود اما جامعه اش را عميقاً مي شناخت و راهبردهاي او براي رهايي جامعه يي که در آن مي زيست دقيق بود و موثر. شريعتي فمينيست نبود اما با طرح جدي مساله زن در جامعه و کوشش براي زدودن پيرايه ها و خرافات از ذهن مردسالار ايراني گام مهمي در طرح زن به مثابه انسان و نه کالايي جنسي يا متعلقه مرد سنتي، برداشت. شريعتي سخنوري نبود که همچون خطيبان بر گزينش کلمات و آهنگ و لحن و زيبايي شناسي تکلم تمرکز کند اما سخن او دلنشين، کلام او پرحرارت، اوج و فرود آهنگ او جذاب و لحن او موثر و گيرا بود. تصور مي کنم جنبه هاي گوناگون شريعتي ريشه در مولفه هايي دارند که ساختار «اتفاق» شريعتي را مي سازند؛ مسووليت و درد. وجوه گوناگون شريعتي و حتي روح ناآرام او ريشه در همين دو واژه دارد. رويکرد او به جامعه شناسي و دين و تاريخ و سياست و ادبيات محصول انفجاري است که موادش مسووليت شناسي بود و دردمندي. انفجاري که در روح او رخ داده بود و اثراتش در کنش هاي او سرريز مي شد. آنها که شريعتي را برنمي تابند اغلب يا او را اصولاً درک نکرده اند يا او را بسيار خوب فهميده اند، اين از ويژگي هاي «اتفاق» هاي مهمي است که به ندرت در حيات اجتماعي انسان ها رخ مي دهند. از اين رو است که براي پديد آمدن چنين شخصيتي بايد سال هاي طولاني صبوري کرد و انتظار کشيد. در اين سال هاي انتظار، بي گمان بسيار جامعه شناس و سياستمدار و پژوهشگر و اديب و سخنور و انتلکتوئل و روشنفکر و مدعي و حسود و مغرور پديد خواهد آمد، شريعتي اما، نه. حسين زمان (خواننده)؛ دريچه يي نو به جهانم گشود 1- نوع آشنايي با انديشه دکتر شريعتي؛ سال پنجم دبيرستان (يازدهم نظام قديم) بودم و در دبيرستان خوارزمي ارشاد واقع در خيابان دماوند تحصيل مي کردم. يکي از دوستانم که پدرش مدير يک مدرسه راهنمايي بود کتابي به من داد و گفت اين کتاب را به کسي نشان نده چون از کتب ممنوعه است و همين مساله مرا کنجکاو تر کرد تا براي خواندنش حريص شوم و لذا کتاب را که به خاطر دارم با روزنامه جلد شده بود از دوستم گرفتم و با خودم به منزل بردم. مخفيانه کتاب را مطالعه کردم. اين کتاب نوشته دکتر شريعتي بود تحت عنوان پدر، مادر ما متهميم. نمي دانم چه چيز در اين کلام نهفته بود و چه نيروي جاذبه يي در آن بود که من نوجوان دبيرستاني را که از اسلام فقط نماز خواندن را پذيرفته بودم و روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان را و از سياست و مبارزه و دين و آگاهي و شعور انقلابي تهي بودم از خود بي خود کرد. کتاب را روزهاي بعد نيز خواندم و خواندم. شايد بيش از سه بار طي چند روز و هر بار که مي خواندم تشنه تر مي شدم. چند روز بعد از دوستم خواستم باز هم از کتاب هاي دکتر برايم پيدا کند و او هم اين کار را کرد و به دنبال کتاب اول با کتاب هاي ديگر مثل يک جلوش تا بي نهايت صفرها، نيايش، حسين وارث آدم و ديگر کتب دکتر آشنا شدم، ديگر خواندن کتاب هاي دکتر برايم يک نياز جدي بود. در همان سال و سال بعد تحت تاثير سخنان دکتر جهت و سمت و سوي زندگي من عوض شد، به گونه يي که در همان سال پنجم دست به اولين حرکت مبارزاتي خود زدم و مقاله افشاگرانه يي را که تحت تاثير کلام دکتر نوشته بودم به سختي و به طور مخفيانه تکثير و در دبيرستان و داخل کلاس ها پخش کردم؛ کاري که در سال 1355 کار ساده يي نبود. اما افسوس که او را دير شناختم افسوس.2- تاثير دکتر بر زندگي و منش من؛ همان طور که گفتم تا قبل از آشنايي با دکتر به دليل اينکه در يک خانواده سنتي نه چندان مذهبي بزرگ شده بودم به تنها چيزي که فکر مي کردم درس خواندن بود چرا که از استعداد خوبي برخوردار بودم و البته بايد بگويم عاشق درس خواندن. در بعد مذهبي به خاطر بافت سنتي خانواده خود را مجاب مي دانستم نماز بخوانم و روزه بگيرم و اين تنها مشخصه مسلماني من بود، البته چون بيشتر وقتم صرف مطالعه و تحصيل بود خيلي مانند جوانان آن دوره وقت خود را به بطالت نمي گذراندم. اما بايد اعتراف کنم قبل از آشنايي با دکتر مسلماني را در نماز خواندن و روزه گرفتن مي دانستم، امام حسين و محرم را به شله زرد و قيمه و طبل و سنج مي شناختم، وظيفه يک جوان هم سن و سال خود را فقط درس خواندن مي دانستم و آرمانم مهندس شدن بود، براي اينکه اول پدرم را خوشحال کنم که آرزويش مهندس شدن من بود و ديگر اينکه پولدار شوم. دکتر دريچه يي ديگر از اين جهان به روي من گشود. او واقعيت هاي ديگري از اين دنيا را به من فهماند، به من آموخت که شجاعت چيست، او به من و امثال من ياد داد چگونه زيستن را، در زمانه يي که اين واژه ها بي رنگ و ناشناخته بود، ما را که ناخودآگاه در ورطه بي خبري و پوچي گرفتار آمده بوديم رهنما گرديد. به ما آموخت که به هيچ قيمت حقيقت را فداي مصلحت نکنيم. دکتر از حسين مظلوم مادر براي من يک قهرمان و اسطوره شجاعت و ايثار به نمايش گذاشت. فاطمه را افتخار زن در همه تاريخ معرفي کرد و نيز زينب را. هيچ کس به اندازه دکتر شريعتي در تفهيم دين و شريعت و اسلام به طور خاص به من کمک نکرده است. من مسلماني ام، عزت نفسم، صراحت لهجه ام و ايمانم را هر اندازه که هست مديون کلام دکتر، نگاه دکتر به دنيا و صداقت آن بزرگمرد مي دانم و اعتقاد دارم نقش دکتر در آگاهي بخشيدن به جوانان اين مرز و بوم به ويژه در دهه هاي چهل و پنجاه بي بديل بوده است. متاسفم براي کساني که ديکته ننوشته نمره خود را بيست مي انگارند و ناجوانمردانه دکتر شريعتي اين معلم بزرگ انسانيت و مردانگي را مورد تهاجم قرار مي دهند و به دنبال غلط املايي مي گردند. دکتر شريعتي بي نظير بود، هست و بعيد مي دانم تکرار شود. عبدالحسين خسروپناه (مدرس حوزه)؛ منتقد کمونيست ها ![]() من در دو دوره متفاوت با انديشه هاي شريعتي آشنا شدم. اولين بار در دوران تحصيل در دبيرستان بود که کتاب ابوذر غفاري ايشان را مطالعه کردم. آن زمان منازعه مارکسيست ها و مسلمانان جدي بود و اين طور شنيده بوديم که يکي از منتقدان جدي مارکسيست ها شريعتي است. وقتي کتاب ابوذر را خواندم اولين سوالي که به ذهنم آمد اين بود که چرا بايد از تعبير خداپرست سوسياليست براي ابوذر استفاده مي شد. مگر ما خودمان تعابير و مفاهيم اسلامي نداريم که از اين نوع تعابير استفاده مي کنيم به همين جهت سراغ کتاب هاي مرحوم مطهري رفتم و در تابستان همان سال کل آثار ايشان را مطالعه کردم. غير از اصول و فلسفه روش رئاليسم که خب چندان در آن دوران متوجه نمي شدم. اين دوران گذشت تا بعدها جريان روشنفکري در ايران براي من بيش از پيش جدي شد و به همين دليل يک بار با دقت 35 جلد آثار ايشان را مطالعه کردم. نتيجه اين مطالعات کتابي است که در بخش هاي مختلف آن روشنفکران ديني همچون بازرگان و شريعتي مورد بررسي قرار گرفته اند ولي حجم اعظم اين کتاب اختصاص به آرا و آثار مثبت و منفي دکتر شريعتي دارد. من کل انديشه هاي شريعتي و نظام فکري ايشان را در 15 فصل مختلف تنظيم کردم؛ نخست زندگينامه فکري شريعتي را آوردم. او گرچه زندگينامه خودنوشت نداشت اما در آثار مختلف او بخش هايي از زندگينامه اش آمده است. بخش دوم جريان هاي تاثيرگذار بر شريعتي همچون کانون نشر حقايق ديني، جريان مکتب تفکيک يا نهضت خداپرستان سوسياليست مورد بررسي قرار گرفته است. در فصل سوم روش شناسي معرفت ديني شريعتي و مهم ترين نقد بر او يعني روش التقاطي مورد بحث قرار گرفته است. فصل چهارم مباحث انسان شناسي دکتر شريعتي است و مهم ترين دغدغه او يعني چيستي انسان، قابليت انسان و... مطرح مي شود. فصل پنجم مربوط به اسلام شناسي وي و نقدهاي وارد بر آن که اسلام شناسي شريعتي توحيدي است يا سوسياليستي مي آيد. فصل ششم بررسي دين ايدئولوژيک است و فصل هفتم پروتستانتيسم اسلامي که از مهم ترين پروژه هاي شريعتي بود، مي آيد. در فصل هاي بعدي شيعه شناسي (تشيع صفوي و تشيع علوي) امامت شناسي، حسين و شهادت، اقتصاد اسلامي، روشنفکري ديني و رسالت آن، بازگشت به خويشتن، بحث روحانيت و تمدن و تجدد و غرب شناسي مورد بازبيني و بررسي قرار مي گيرد. اميد است با انتشار اين کتاب کمکي صورت گيرد در راستاي شناخت و تحليل تفکر و آراي مرحوم دکتر شريعتي. |
|
|
|
|
|
|
محمدسعيد حنايي کاشانيبيا تا کار اين امت بسازيم/قمار زندگي مردانه بازيم ------------------------- اقبال لاهوري سي سال از مرگ دکتر علي شريعتي، روشنفکر و آموزگاري که گمان مي رود تاثيرگذار ترين روشنفکر عمومي ايران در سده اخير باشد، گذشته است. با اين وصف به نظر نمي آيد که بحث از او يا انديشه هاي او پايان يافته باشد، چرا که هنوز هستند کساني که مدعي پيروي از انديشه هاي اويند، هنوز هستند کساني که درصدد برائت جستن از اويند و هنوز هستند کساني که خواهان بدنامي و رسوايي اويند و البته بر اين دسته از افراد بايد کساني را افزود که صرفاً خوانندگان و پژوهشگران آثار و انديشه هاي اويند. وقتي کسي چنين تاثيري در مخاطبان يک عصر گذاشته است، چندان که در تغييري انقلابي و تاريخي در نظام سياسي و فرهنگي کشوري بسيار مؤثر بوده است، خواه ناخواه اهميتي بسيار مي يابد. شريعتي چه دوستدارش باشيم و چه دشمنش، چه خواننده آثارش باشيم و چه رويگردان از آنها، بخشي مهم از تاريخ سرزمين ما را رقم زده است. بنابراين چه براي پافشاري بر انديشه هاي او و چه براي چيرگي بر آنها يا برگذشتن از آنها و چه براي خط کشيدن بر آنها، ناگزير از فهم و نقد اين انديشه ها هستيم. در اين ميان، داوري در باب شخصيت فردي شريعتي نيز نمي تواند برکنار از اين فهم و نقد باشد. البته اين مقاله نمي تواند به همه پرسش هايي که اکنون مطرح است پاسخ دهد، يا اصلاً مدعي پاسخي براي همه اين پرسش ها باشد، اما مي کوشد دست کم طرحي را پيشنهاد کند که در مرتبه نخست «فهم» و در مرتبه دوم «نقد» انديشه هاي شريعتي و در مرتبه سوم «داوري» درباره او تا اندازه يي امکان پذير شود. درباره شريعتي دو تصور متداول وجود دارد؛ 1- او به گونه يي مبالغه آميز کسي تصور مي شود که نقشي تعيين کننده در سرنگوني نظام پادشاهي در ايران داشته است؛ 2- او کسي تصور مي شود که به احياي انديشه هاي ديني پرداخته و از اين رو، سهمي بسيار در گسترش «اسلامگرايي» و «بنيادگرايي» داشته است. از همين رو، با توجه به حوادث تاريخي پيش آمده در بعد از درگذشت شريعتي، تصور مي شود اگر او نبود تاريخي غير از آنچه امروز هست ممکن مي بود. 1- شريعتي؛ «تاثيرپذير» و «تاثيرگذار» آثار هر نويسنده يا گوينده يي را مي توان از يک سو بازتاب زمانه و جهان عصر او و از سوي ديگر واکنشي نسبت به آنها دانست. اين سخن، چنان که گاهي گمان مي رود، به هيچ وجه بدان معنا نيست که نويسندگان يا متفکران موجوداتي پذيرا و بي اختيارند و همچون ظرفي اند که به ناگزير پر و خالي مي شود؛ و در اين ميان، آنچه اصالت دارد محتواي ظرف است و نه خود ظرف. از سوي ديگر، نمي توان انسان را موجودي شمرد که در هر لحظه يي از زمان و مکان و در هر محيطي قادر به توليد انديشه يا واکنش هايي بدون تناسب و ربط به جهان اطراف خود است. آنچه تاکنون به تحقيق معلوم شده است گواه بر اين است که انسان نسبتي دوسويه با جهان خود برقرار مي کند؛ از سويي تاثير مي پذيرد و از سويي ديگر تاثير مي گذارد. روند رشد و تحول انسان در روند تاريخ نشان دهنده اين تاثيرپذيري و تاثيرگذاري دوسويه است. بنابراين بهتر است ابتدا از شريعتي در مقام نويسنده و گوينده يي «تاثيرپذير» سخن بگوييم تا «تاثيرگذار». آيا شريعتي در مقام روشنفکري تاثيرگذار مي توانست کسي غير از آن که شد، باشد؟ 2- جهان هاي تاريخي - فرهنگي شريعتي شريعتي از تلاقي و برخورد سه جهان تاريخي- فرهنگي در وجود خود آگاه بود؛ 1- جهان ايراني؛ 2- جهان اسلامي؛ 3- جهان غربي. دو جهان نخست را مي توانيم بخش «واقع بوده» يا غيراکتسابي وجود او بناميم، بخشي که همچون ميراثي به او رسيده بود و او فقط مي توانست آن را بپذيرد يا نفي کند. اما جهان غربي براي او جهاني بيگانه بود که با آن مواجه شده بود؛ جهاني که از يک سو صورتي تخاصم آميز داشت و از سويي صورتي مهرآميز. جهان غربي يا تمدن اروپايي و امريکايي از يک سو استعمار و جهانگيري را به ياد او مي آورد و از سويي فرهنگ و دانش جديد. جهان غربي هم زهر داشت و هم پادزهر. شريعتي «پادزهر» فرهنگ جديد غربي را خوب مي شناخت و آن را ارج مي گذاشت؛ آزادي و آگاهي. غرب با همين دو ويژگي بود که از قرون تاريک رهيده بود و او با همين دو پادزهر بود که مي خواست به احياي فرهنگ بومي خود بپردازد. از همين رو بود که او شناخت عميق فرهنگ و تمدن اروپايي را مرحله يي ضروري در «بازگشت به خويشتن» مي شمرد؛ «بازگشت به خويش، يک نهضت عميق و دشوار خودشناسي و خودسازي است، لازمه اش شناختن تمدن و فرهنگ اروپاست، شناختن دنياي امروز با همه زشتي ها و زيبايي هايش و نيز شناختن تاريخ تمدن و فرهنگ و ادب و مذهب و اصالت هاي انسان و عوامل انحطاط و ارتقاي تمدن و اجتماع ما و تفاهم با توده مردم و تجانس با متن جامعه و بالاخره احياي آنچه انحطاط در ما کشت و استعمار از ما برد و در ميان ما نسخ کرد و قلب کرد.»(«ما و اقبال»، ص 114) «کسي که به راستي مي تواند به عنوان يک «روشنفکر»، تقليد از اروپا را محکوم کند و غرب زدگي را از خود براند و «حق حرف زدن» پيدا کند و از فرهنگ و تاريخ «خويشتن» دم زند، کسي است که دو مرحله تکاملي را به واقع طي کرده باشد؛ يکي شناخت درست و عميق فرهنگ و تمدن اروپايي، دوم شناخت درست و عميق تاريخ و جامعه شناسي و فرهنگ و مذهب خويش.» («بازگشت به خويشتن»، م.آ. 4، ص 254) بدين گونه بود که شريعتي به جست و جوي اسلام رفت و هم بدين گونه بود که مي خواست از همه نظام هاي فکري و فلسفي غرب تا جايي که امکان داشت، چيزي بداند. 3- چرا به «ايمان» نياز است بارها گفته شده است که شريعتي مردي «پرشور» بود. ما معمولاً «شور» را با عقل و آگاهي در تقابل قرار مي دهيم. گمان ما اين است که عقل و آگاهي با «شور» منافات دارند و در جايي که «شوريدگي» هست جايي براي «عقل» نيست. اما از «عقل» بدون «شور» چه کاري ساخته است؟ هيوم و کانت و هگل و کي يرکگور و نيچه از جمله فيلسوفاني اند که بر تقدم «شور» بر عقل تاکيد کرده اند. اين جمله معروف کانت که «هيچ کار بزرگي بدون شور و شوق انجام نگرفته است» غالباً به نام هگل نقل مي شود، اما شريعتي با اينکه بسيار پرشور سخن مي گفت و عاشقانه بر سر هرچه داشت، قمار مي کرد، دعوت به «شوريدگي» نمي کرد. او همواره از آگاهي و شناخت علمي سخن مي گفت و انديشه هاي آزمايشي خود را نه تبليغ دين بلکه راهي براي رسيدن به حقيقت مي انگاشت؛ «من نه مبلغ مذهب هستم، نه مذهب ارثي را تبليغ مي کنم و نه تعهدي دارم براي تبليغ دين. اين يک نوع تفکر علمي و تحقيقي من است که به جايي رسيده و آن را مي گويم. اين اگر مورد قبول مذهبي ها باشد يا مخالفان مذهب، زياد فرقي نمي کند زيرا اين برداشت شخصي من است، به عنوان شخصي که مطالعه مي کند و چيزي به ذهنش مي رسد.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م. آ. 23، ص 13-12) «... بنابراين من از ايمان يا کفر و عدم ايمان صحبت نمي کنم، آن را کار ندارم. مساله تحليل علمي قضيه است، نه تبليغ و تلقين. امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد- چه، غالباً معتقديم- براي آنکه دين بدون شناخت ارزشي ندارد. ما امروز به شناختن مذهب نيازمنديم، به شناختن علم، به شناختن جامعه و تاريخ و شناختن شخصيت هايمان، نه به اعتقاد داشتن. اين همه اعتقاد، وقتي با آگاهي توام نباشد نه تنها فايده يي ندارد بلکه مضر است، براي اينکه همه انرژي هاي انساني را مي گيرد. ايمان به خودي خود بي ارزش است؛ آگاهي است که به ايمان ارزش مي دهد... علي را که نمي شناسيم، مثل رستم است که نمي شناسيم، مثل هر کس ديگري است که نمي شناسيم. در شناخت است که اينها با هم فرق مي کنند، والا در خود دوست داشتن و گريستن و ابراز احساسات کردن براي اين شخصيت هاي مذهبي يا مذهب، چه فرقي مي کنند؟ اسلام مجهول مساوي است با جادوگري. کتابي مثل مثنوي يا کتاب حسين کرد، اگر ما هر دو را نشناسيم، چه فرقي مي کند که به کدام يک معتقد باشيم. وقتي که آنها را باز کرديم و خوانديم، مساله ارزش ها، در دو سطح قرار مي گيرند و دوجور روي ما اثر مي گذارند. مساله اين است که ما وقتي مومن مي شويم، مي بينيم هيچ فايده يي ندارد؛ روشنفکر مي شويم، مي بينيم باز هم به هيچ جا نرسيديم. اينکه ما مفهوم واحدي را به نام مذهب يا به نام تصور مذهبي يا جهان بيني مذهبي در ذهن داريم و با اين مفهوم ثابت مشترک از مذاهب، در زندگي بشري مخالفيم يا موافقيم، هر دو غلط است.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م.آ. 23، ص ±5-±4) با اين وصف از نظر شريعتي «ايمان» معجزه يي داشت که او آن را در نهضت هاي آزاديبخش کشورهاي آفريقايي ديده بود. «سيد جمال و عبده اشتباه شان اين بود که خواستند از دارندگان شروع کنند و اين غيرممکن است، بايد از مردمي آغاز کرد که داراي نعمت محروميت اند؛ نه چيزي دارند که هراس از دست دادنش را داشته باشند و نه در پي دست يافتن به چيزي هستند، يکپارچه ايمان و عقيده اند و هرگاه که رسالت شان اقتضا کند، بي هيچ قيد و شرطي، هرچه را که دارند فدا مي کنند. براي شروع يک مبارزه اصيل بايد از مردم و به خصوص از نسل جوان و روشنفکران- به معناي کامل کلمه- چشم اميد داشت، چرا که اينان اگر عقيده و ايماني بيابند، پاکباخته اش خواهند شد و با سرعت به عناصر فعال و مجاهد و هستي باز و زندگي باز تبديل مي شوند. تجربه هاي انقلابي و فکري و اصلاحي نشان داده است که در جامعه يي فاسد که هر نوع فسادي در عمق جان و استخوانش ريشه کرده است و همه روشنفکران ظاهربين از آينده ملت و سرزمين نااميد بوده اند، ناگهان با يک جوشش اعتقادي و فکري آگاهانه همه پليدي ها پاک شده است و مردم همه از لباس هاي چرکين درآمده اند. من خود در اروپا شاهد بودم که آفريقايياني که از پليد ترين عناصر بودند و به کثيف ترين مشاغل مشغول، همين که به عقيده و ايمان دست مي يافتند به صورت مجاهداني پاکباخته و صميمي درمي آمدند و در عرض چند ماه چنان شخصيتي مي يافتند که جا داشت مجسمه شان را در معبر آزادي به پا دارند. سرزمين هايي در دنياي سوم که قمارخانه و فاحشه خانه غرب شده بود و محل عياشي هايي که در فرانسه بي بند و بار نيز ممنوع است و زن و مردش به پادوي کثيف عياشان دنيا تبديل شده بودند، يک باره با جرقه يي در روح و رسيدن به خودآگاهي اعتقادي و بيداري و هدف مشترک، چنان دگرگون مي شدند که در ذهن هاي دنيا مظهر جامعه و مردمي آگاه و مترقي و متعهد و انسان معرفي مي شدند. ... با يک خيزش فکري و آگاهي و ايجاد گرماي ايمان و احساس تعهد- در مردم بي تعهد و لاابالي- و يافتن هدف مشترک در همه گروه ها و قشرهاي مختلف است که چنين معجزه يي صورت مي گيرد و مثل هر معجزه يي سريع و غيرقابل پيش بيني و غيرقابل تصور است.» («اسلام شناسي (1)»، م.آ. 16، ص 201-200) او البته درباره وضعيت بعد از انقلاب يا بعد از آزادي مستعمرات نيز چيزهايي شنيده بود؛ اينکه مردم آنچنان از وضع جديد ناراضي بودند که آرزوي بازگشت به وضع سابق را مي کردند. اما او بر اين گمان بود که شايد بتوان بر اين تقدير چيره شد. شايد بتوان چاره يي انديشيد تا انقلاب از انحراف مصون بماند. 4- دعوت به اسلام مبارز اسلام براي شريعتي مجموعه يي از تعاليم کلامي يا متافيزيکي يا عرفاني و معنوي نبود. او به اسلام به چشم آييني مي نگريست که نه تنها مي تواند در جامعه حرکت به وجود بياورد و به آزادي اجتماعي و سياسي بينجامد بلکه مي تواند راه هاي تازه زندگي را نيز بسازد. بنابراين از نظر او تنها راه موفقيت سريع جنبش اجتماعي و سياسي در ايران توسل به اسلام بود؛ انديشه يي که او به صراحت بيان کرد، بعدها دستاويزي قرار گرفت تا به طعنه گفته شود او به اسلام به منزله وسيله مي نگريست، نه غايت. «روشنفکر جامعه ما بايد اين دو اصل را بداند که اولاً جامعه ما اسلامي است و ثانياً اسلام يک حماسه اجتماعي و متحرک است. اگر يک متفکر بتواند نهضت خود را براي بيداري و آگاهي و رشد اجتماعي و فرهنگي توده هاي ما بر اين پايه استوار کند، موفقيتش حتمي و سريع است.» («ما و اقبال»، م. آ. 5، ص 97) «نهضتي که به وسيله مصلحان اخير اسلامي در محيط اسلام، از چين گرفته تا خليج فارس و تا شمال آفريقا، از نيمه دوم قرن نوزدهم تاکنون به وجود آمده، نهضتي است در ادامه نهضت تاريخ هايي که فلسفه تاريخ اديان ابراهيمي بر آن استوار است. اين نهضت محصور در چارچوب هاي مسائل کلامي و فلسفي و متافيزيکي نيست. لبه تيز اين مبارزه، متوجه نظام عيني حاکم بر تاريخ و بر زندگي و بر مردم است. («ما و اقبال»، م. آ. 5، ص 55-54) اما شريعتي به تجربه تاريخي جهان اسلام در انطباق خود با محيط ها و سنت هاي متفاوت و دستاوردهاي رنگارنگ و متکثر آن توجه داشت. او «بنيادگرا» يا «قشري گرا»يي نبود که اجراي ظواهر بنا به ادعاي اسلامي را نشانه مسلماني بداند. عبدالرحمن بدوي که اصلاً يک آدم اگزيستانسياليست است، يک آدم محقق آزادي است، مي گويد؛ «تنها از ميان اديان اسلام است که مثل يک روح در قالب ها و بدن هاي گوناگون تجلي متناسب با خودش مي کند و داراي ابعاد گوناگوني است که در هر قرن و هر زمان و با هر بينش تجلي مي کند و تنها اين مذهب است که مي تواند با تحول، تغيير فرهنگ، تفکر و تعقل و نياز و نظام اجتماعي سازگار باشد و به همه اين دردها و نيازها پاسخ بگويد. («سخنراني هاي سفر حج در سال 1349»، در «ميعاد با ابراهيم»، م.آ. ²¹، ص ²·³) از همين رو او خود دست به کار شد تا نشان دهد چگونه مي توان به استخراج معاني عميق انساني از تاريخ و فرهنگ اسلام پرداخت. او براي اين کار به سرمشق روشنفکران و فيلسوفان اروپايي نيز ارجاع مي دهد. چگونه امروز در کشورهاي مترقي اروپا، کار فيلسوف و نويسنده بزرگ اروپايي اين است که حتي از ميتولوژي يونان و روم، از آن افسانه هاي خداياني که در يونان قديم 2600 و 2700 سال پيش بوده اند، از داستان پرومته، سيزيف، زئوس، اطلس، لائوکون و... مفاهيم روشنفکرانه براي شناخت تاريخ انسان استخراج مي کند؟ ما هم بايد همين کار را بکنيم. فرهنگ اسلامي سرشار از عميق ترين و غني ترين معاني انساني است. («جهان بيني و ايدئولوژي»، م. آ. 23، ص ±7-±6) 5- ظهور اسلام مبارز شريعتي چندان عمر نکرد تا شاهد ظهور آنچه در راه وصول به آن کوشيده بود، باشد، اما او مانند هر جان آگاه ديگري از تقدير خود نيک آگاه بود؛ از آنچه کرده بود و به آنچه رسيده بود. او جوانه زدن درختاني را که کاشته بود، مي ديد، دست کم در يک سال بعد اين جوانه ها شکوفه داد. و اينک حرکتي آغاز شده است که در هيچ يک از اين قالب ها نمي گنجد و با هيچ کدام از اين ضابطه ها قابل تفسير يا تعريف نيست. هرچند آنان که هنوز چشم شان بدين نور تازه عادت نکرده است و چهره نور را دير مي شناسند، نمي توانند اصالت آن را اعتراف کنند و اساساً ماهيتش را تشخيص بدهند و طبق معمول هريک آن را بر اساس ضابطه هاي پيش ساخته يي که در ذهن دارد توجيه و تعريف مي کند و طبيعي است که مرتجع ها آن را «مدرنيسم» يا «مارکسيسم اسلامي» بنامند و مارکسيست ها و مدرنيست ها آن را نوعي «ارتجاع مدرن» يا «مذهب مدرنيزه». اما کساني که هوشياري آن را دارند که يک واقعيت را بر اساس خصلت هاي ذاتي آن و با شيوه يي منطقي، تحقيقي، بي طرفانه و علمي بشناسند و تمييز دهند، نمي توانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خويش دارند، يک حرکت جديد و يک ايدئولوژي جديد غاستف و آدم هايي با جهان بيني، روح، رفتار و اخلاق جديدي در جامعه پيدا شده اند، که ضابطه هاي خود را دارند، فرهنگ خود را، ايمان خود را و مسووليت ها و جهت گيري هاي خود را و اساساً زبان خاص خود را؛ و با آنکه جوانند عميق ترين و شديد ترين تاثيرهاي انقلابي را در تغيير ارزش ها، چهره ها و رابطه ها در متن جامعه و در اعماق خانواده هاي سنتي نيز به جاي گذاشته اند و وزن و حضور خويش را در سطح جهاني به اثبات رسانده اند، آنچنان که قدرت ها را نيز با وحشت متوجه خويش ساختند. («بازشناسي هويت ايراني- اسلامي»، م.آ. |
|
|
بيژن عبدالکريميتاريخ و فرهنگ ما مملو از تابوها و کاريزماها يعني اصول، مباني و مفروضات پيشين و نيز شخصيت هاي نقدناپذير است. در جاي جاي اين فرهنگ خطوط قرمز عبور ناکردني ديده مي شود تا آنجا که بايد گفته شود نقدناپذيري به منزله يکي از مهم ترين وجوه سنت و تاريخ ما جلوه مي کند. در دهه هاي اخير در سرزمين ما نيز تحت تاثير خرد انتقادي دوران، نيروهاي نقد آزادتر شده است و مي رود که پرشتاب تر از هميشه، همه چيز و همه کس را به مهميز پرسش و انتقاد کشاند. اما گاه احساس مي شود در ديار ما اين نقد به نقدي مخرب تبديل شده و مي رود نقدي ويرانگر و غيرانساني به تدريج بر جامعه و فرهنگ ما مستولي شود.1 سخن بر سر اين نيست که نقد نکنيم. ما همه چيز و همه کس را نقد مي کنيم و نقد خواهيم کرد و در برابر هيچ کاريزمايي جز کاريزماي حقيقت سر فرود نخواهيم آورد. اما سوال اين است؛ حقيقت خود نقد چيست؟ به نظر مي رسد خود نقد و فرهنگ و تفکر انتقادي بايد مورد تامل و نقدي جدي قرار گيرد و اين تامل را مي توان با طرح اين پرسش آغاز کرد؛ معنا و مفهوم عمل نقد چيست؟ براي نقد، معاني و مفاهيم متعددي مي توان قائل شد، اما يکي از معاني ضمني و در همان حال، واضح آن چنين است؛ «من مي فهمم، او نمي فهمد» يا «من بهتر از او مي فهمم.» امروز ما گذشتگان خود را به نافهمي يا بدفهمي متهم مي کنيم اما مساله اينجاست که فردا نيز «ما» به نافهمي و بدفهمي متهم خواهيم شد. امروز من نسبت به استادم شريعتي مي گويم؛ «من مي فهمم، او نفهميد.» فردا دانشجوي من دوباره اين صلا را سر خواهد داد و خواهد گفت؛ «من مي فهمم، او نفهميد.» اگر امروز ما تلاش ها و مجاهدت هاي نظري و عملي گذشتگان و شخصيت هايي چون شريعتي را ناديده بگيريم، فردا تلاش ها و مجاهدت هاي نظري و عملي ما نيز ناديده گرفته خواهد شد. در اينجا به طور طبيعي پرسش هايي بسيار اساسي شکل مي گيرد؛ *در نقد من از ديگري يا از گذشتگان چه توجيه معرفت شناختي وجود دارد؟ *چه رجحاني در نقد من نسبت به انديشه مورد انتقاد من وجود دارد؟ *چه کسي مي تواند در مورد ارزش نقد من ارزيابي کند؟ من؟ زمانه و معاصران من؟ *آيا من يا زمانه و معاصران من، داوران مناسبي براي قضاوت و داوري در نزاع ميان انديشه و رفتار من با انديشه و رفتار مورد انتقاد من هستند؟ *آيا فردا من و معاصران من، ديروزيان و پيشينيان نخواهيم بود؟ *آيا اگر زمان، بنا به فرض، در دو سو حرکت مي کرد، گذشتگان درباره امروزيان چگونه به قضاوت مي نشستند؟ براي مثال شريعتي و هم عصران او درباره من و معاصران من چگونه مي انديشيدند؟ اين پرسش ها و انديشيدن به خودمان و معاصران مان در ميانه گذشتگان و آيندگان، انديشيدن به حقيقتي را در دل ما زنده مي کند؛ «ما نيز خواهيم مïرد.» اگر معاصران ديروز، گذشتگان امروزند، فردا نيز نوبت ماست و با مرگ، معاصران امروز، گذشتگان فردا خواهيم بود. اين پرسش ها و انديشه مرگ، حرکت و سيلاني تاريخي يعني تولد و مرگ آدميان و ظهور و سقوط فرهنگ ها، فلسفه ها و نظام هاي انديشگي گوناگون را در برابر ما آشکار مي کنند. فهم اين سيلان تاريخي و انديشيدن به آن، ما را در نقدهاي مان از ديگري و از گذشتگان محتاط تر مي سازد. در پرتو فهم اين سيلان تاريخي و انديشيدن به تولد و مرگ مستمر انديشه ها، به نظر مي رسد که نسبت به نقد بايد نگاه دوباره يي صورت گيرد. اين سخن به اين معناست که پديدار نقد، همه چيز را به نقد مي کشد، اما خويشتن را از ياد برده است. نقد نقد نيز بخشي از وظايف نقد است. پديدار نقد هم بايد مورد نقد قرار گيرد. اين سخن، تعبيري از اين امر است که نقد بايد مفروضات کنوني خويش را مورد بازبيني و بازانديشي قرار دهد. به نظر مي رسد نقد نقد به چهار اعتبار يا در چهار حوزه مي تواند صورت پذيرد؛ 1- نقد اخلاقي نقد 2- نقد معرفت شناختي نقد 3- نقد هرمنوتيکي نقد 4- نقد فلسفي (وجودشناختي) نقد 1- نقد اخلاقي نقد نقدها در بسياري از مواقع بيانگر احساسات، عواطف عصبيت ها، خشم ها و کينه هاي ناقدان است. اين نقدها را مي توان نقد سايکولوژيک (روانشناختي) يا نقد سوبژکتيو ناميد که در مقابل نقد استعلايي قرار دارد. در نقد اخير، حقيقتي استعلايي و فرا-من يعني مستقل از احساسات، عواطف و گرايشات شخصي ناقد، خود را مي نماياند. نقد سوبژکتيو، که صرفاً بيانگر حالات و احوالات شخصي و سوبژکتيو ناقد است، نقدي بي اخلاق است، چرا که بيش از آنکه به حقيقتي استعلايي - که در زبان پوزيتيويستي، حقيقت عيني يا ابژکتيو خوانده مي شود- فراخواند، به خويشتن يعني به شخصيت، حالات و احوالات ناقد دعوت مي کند. ادبيات گستاخانه، بيان ستايش گرانه، کينه پراکني و نفرت برانگيزي، تمجيد و تملق، فقدان خلوص اخلاقي، عدم درک محدوديت هاي بشري، فضل فروشي هاي روشنفکرانه، عدم رعايت مراتب، منزلت ناشناسي، مصلحت انديشي و عافيت طلبي... همه و همه نشانه هايي از نقد سوبژکتيو و غيراستعلايي هستند. در اين گونه نقدهاي بي اخلاق، تلاش ها، مجاهدت ها، بزرگي ها و عظمت ها به سهولت ناديده گرفته مي شوند. 2- نقد معرفت شناختي نقد در آگاهي، درست مثل جهان هستي، طفره يعني خلأ و جهش وجود ندارد. آگاهي يک امر مستمر و به هم پيوسته است. پس ما نمي توانيم وجود مراتب و مواقف گوناگون در تفکر را ناديده بگيريم. انديشه پيشينيان موقفي از مواقف تفکر در تاريخ تفکر است. اگر اين موقف از مواقف نبود، امروز ما در مرتبه و موقف کنوني نبوديم. آگاهي امروز ما مرتبه يي در استمرار مراتب و مواقف آگاهي هاي گذشتگان است. ناقد بايد همواره به اين نکته التفات داشته، سير تفکر و وحدت و پيوستگي آن را دريابد. 3- نقد هرمنوتيکي نقد 1- 3- در بسياري از مواقع آنچه را که ما به منزله نقد يک انديشه يا نقد يک متن مي فهميم، در واقع پاره يي از نتايج و لوازم هرمنوتيکي متن يا انديشه مورد نقد و لذا امري اجتناب ناپذير است. اين گونه انتقادات که حاصل پيامدها و لوازم هرمنوتيکي متن است نه تنها در مورد متن، انديشه يا شخصيت مورد نقد و بررسي ناقد، بلکه در مورد هر متني از متون، هر انديشه يي از انديشه ها و هر شخصيتي از شخصيت ها، از جمله در مورد متن، انديشه و شخصيت خود ناقد، صادق و اساساً اجتناب ناپذير و به همين دليل فاقد ارزش معرفتي است. بيان عباراتي اينچنيني که «فلان متن تحت تاثير شرايط زماني و مکاني خودش بوده است»، «فلان انديشه بازتابي است از نحوه زيستن صاحب انديشه»، يا «فلان شخصيت نتوانسته است نتايج و پيامدهاي انديشه خود را پيش بيني کند»، ... اساساً درباره همه متون، همه انديشه ها و همه شخصيت ها صادق است. لذا بيان آنها را، از فرط درستي شان، نمي توان به منزله يک نقد واجد ارزش معرفتي تلقي کرد.گفتن اينکه هر متن تحت تاثير فرهنگ زمانه خويش است يک اصل هرمنوتيکي مهم و قابل توجه است، ليکن تکرار آن در مورد يک متن خاص، مثل متن آثار شريعتي، معرفت جديدي نيست زيرا اين سخن در مورد هر متني، از جمله متن خود ناقد، صادق است. 2-3- هر متني در سياقي شکل مي گيرد. به تعبير ديگر، هر متني contextualized است و اين سياق عبارت است از فرهنگ، روح زمانه، شرايط سياسي و اجتماعي، تاريخي، زباني و... به همين دليل، با توجه به اين اصل هرمنوتيکي، اين نه متن بلکه خود ناقد است که بايد مورد نقد قرار گيرد؛ چرا که اين ناقد است که از متن، انتظار يک فرامتن را داشته است و اين انتظاري نابه جا در خود ناقد است و نه نقطه ضعفي در متن. 3-3- براي هر متني سه سياق معنايي وجود دارد؛ الف- سياق تاريخي (گذشته)؛ يعني شرايط اجتماعي، تاريخي و فرهنگي يي که متن در آن شکل گرفته است. ب- سياق عصري (حال)؛ سياق يا زمينه خواننده امروزي که متن را در پرتو سياق معاصر و عصري خود فهم و معنا مي کند. ج- سياق معطوف به فردا (آينده)؛ هر متني با توجه به طرح افکني هاي ما يعني بر اساس طرح ها و نقشه هاي ما، بيم ها و اميدهاي ما و انتظارات و نگراني هاي ما معنا و تفسير مي شود. پس معناي هر متني محصول تعامل سه سياق است يعني تعامل سه سياق تاريخي، عصري و معطوف به آينده. از آنجا که سياق تاريخي به سياق عصري تحول مي پذيرد و از آنجا که انتظارات، طرح افکني ها و بيم ها و اميدهاي ما دگرگون مي شوند، بديهي است که معناي متن نيز دگرگون خواهد شد و متني که محصول و پاسخگوي انتظارات سياق تاريخي و عصري زمانه خويش بوده است، امروز معنا و مفهوم ديگري بيابد. ما ديروز خواهان تشکيل يک جامعه و حکومت اسلامي بوديم و تشکيل حکومت عدل علي آرمان مان بود. بديهي است که متن شريعتي با توجه به يک چنين انتظاراتي معنا مي يافت. اما امروز، پس از تجربه يک حکومت ديني، طرح هاي اجتماعي ديگري. لذا متن شريعتي نيز براي ما معنا و مفهوم ديگري خواهد يافت. بنابراين ما نبايد به متن تکليفي مالايïطاق را حمل کنيم، يعني از آن انتظاري را داشته باشيم که نه تنها نمي تواند برآورده سازد، بلکه اساساً برآورد شدني نيست. اين انتظار که متن، معنايي متناسب با سياق عصري و معطوف به آينده ما داشته باشد، تحميل تکليفي ما لايïطاق به متن است. 4- 3- اما به هيچ وجه منظور اين نيست که نقد يک متن علي الاصول امکان پذير نيست. نقد استعلايي يک متن در پرتو فهم بهتر از متن مي تواند صورت پذيرد. فهم بهتر به سه معنا امکان پذير است؛ الف- تحليل متن و بازگشت به مباني بنيادين آن يعني کشف مباني و مفروضاتي که براي صاحب متن نيز مستتر و نامکشوف بوده است. يک چنين فهمي از متن، حاصل ديالوگ با متن است. ب- کشف ناسازگاري هاي منطقي متن که از چشم صاحب متن مستور مانده است. يک چنين فهم بهتري نيز حاصل ديالوگ با متن است. ج- کشف نتايج و پيامدهاي حاصل از بصيرت ها، مباني و آموزه هاي موجود در متن در يک گستره تاريخي و در پرتو تجربيات جديد تاريخي. برخورداري از نتايج و پيامدهاي غيرمنتظره و پيش بيني ناشدني در يک گستره تاريخي، امري اجتناب ناپذير براي هر متني است. يعني هيچ صاحب متني نمي تواند همه نتايج، لوازم و پيامدهاي متن خود را در يک زمان يا در يک دوره تاريخي خاص نشان دهد و اين امر خارج از توانايي ها و محدوده هاي بشري است. البته متفکر مي تواند پاره يي از نتايج و لوازم انديشه خويش را آشکار سازد اما نه تنها او بلکه هيچ انسان ديگري نمي تواند به همه لوازم و پيامدهاي انديشه خود در همه زمان ها و همه مکان ها و در سراسر گستره تاريخي آن دست يابد. هر نقدي بايد به لوازم و نتايج اجتناب ناپذيري که حاصل متن بودن متن است، توجه و التفات داشته و آنها را به منزله نقصان هاي متن تلقي نکند. 4- نقد فلسفي (وجودشناختي) نقد 1- 4- پديدارشناسي فهم هرمنوتيک، يعني درک شرايط تکوين و ظهور يک متن، فهم معناي متن بودن متن و نگريستن به شرايط فهم معنا، صيرورت معنا و پايان ناپذيري معناي متن، مي تواند ما را به پديدارشناسي فهم سوق دهد. ما شاهد ظهور يک سيلان تاريخي، تولد و مرگ نظام هاي انديشگي و معنايي و آمد و شد دوران هاي گوناگون تاريخي هستيم. ما درمي يابيم که چگونه سياق هاي عصري به سياق هاي تاريخي تبديل مي شوند. ما خواهيم مïرد و سياق عصري ما نيز به سياق تاريخي تبديل خواهد شد. اما آيا هيچ رجحاني در سياق عصري ما نسبت به سياق تاريخي گذشتگان وجود دارد؟ ما شاهد سيلاني تاريخي و ظهور و سقوط نظام هاي انديشگي و معنايي و تولد و مرگ سياق هاي عصري و تاريخي گوناگون هستيم. اين سيلان و انديشيدن به اين ظهورها و سقوط ها و اين تولدها و مرگ ها، گاه در وجود ما احساس خوف و هراسي عظيم مي افکند. اين خوف و هراس خود را در اين پرسش نمايان مي کند؛ آيا ما صرفاً با يک سيلان و گذر تاريخي صرف و تولد و مرگ فهم ها و انديشه ها روبه روييم و نه چيزي بيش از اين؟ آيا امري فراتاريخ و غيرتاريخي در اين ميان و در پس اين سيلان و گذار وجود ندارد يا خود را آشکار و نمايان نمي سازد؟ پديدارشناسي نحوه هستي آدمي نشان مي دهد که اين نحوه هستي به گونه يي است که قبل از بودنش وجود داشته است. اين سخن بدين معناست که نحوه هستي انسان با خودش آغاز نمي شود. سنت و تاريخي که هستي فرد در آن قوام مي پذيرد، يعني گذشته يي که فرد در آن حضور نداشته است، پيشاپيش از عناصر قوام بخش نحوه هستي آدمي است. همچنين هستي آدمي عين ارتباط با موجودات، در اکنون خويش است. ارتباط با موجودات، زمان حال هستي آدمي را شکل مي دهد. از سوي ديگر، آدمي به گذشته و حال خود محدود نمي شود. آدمي يگانه موجودي است که خودبرپاست، به اين معنا که خودش بايد به هستي خودش قوام بخشد. او براي نحوه هستي خويش طرح افکني مي کند. اين طرح ها، همان چيزي است که به آينده تعبير مي شود. من فقط آن چيزي نيستم که در اينجا و هم اکنون هستم. طرح افکني هاي من يعني آينده من و آنچه خواهم بود و آنچه انجام خواهم داد، نيز بخشي از هستي کنوني من است. به تعبير ديگر، آدمي يگانه موجودي است که تاريخي است. اين سخن نه به اين معناست که انسان در تاريخ است، بلکه نحوه هستي او بالذات تاريخي است. نحوه هستي انسان را نه با فعل «بود» مي توان توصيف کرد و نه با فعل «است»، بلکه آدمي يک «بوده است» است. يعني هستي او از گذشته يي دور آغاز مي شود، به اکنون مي رسد و در همين اکنون خويش تا آينده استمرار دارد. پديدارشناسي فهم نيز پابه پاي پديدارشناسي نحوه هستي آدمي، اين حيث تاريخي را نشان مي دهد. البته تعبير صحيح تر آن است که گفته شود ميان فهم و هستي آدمي جدايي و انفصالي نيست. فهم نيز در يک سياق تاريخي (گذشته)، در يک سياق عصري (حال) و با عطف نظر به طرح افکني هاي آدمي (آينده) صورت مي پذيرد. البته اين سه سياق را بايد در وحدت شان درک کرد، چرا که از يکديگر تفکيک ناپذيرند. نحوه هستي و فهم آدمي نقطه آغازين نيست. نحوه هستي و فهم انسان از خويشتن آغاز نمي شود. تصوير دکارتي از آدمي براي دستيابي به يک نقطه آغازين مطلق، توهمي بيش نيست. هستي آدمي از صفر آغاز نمي شود. آدمي حلقه يي در ميان حلقه هاي يک زنجيره، بلکه در ميان شبکه هزارتوي پيچيده يي از زنجيره هاست. فهم بدون سنت (گذشته) امکان پذير نيست. فهم هميشه بر اساس فهم ها و مفروضات پيشين تاريخي تحقق مي پذيرد. فهم همواره درون يک سنت و يک تاريخ شکل مي گيرد. اين سنت، پيشاپيش امکاناتي را براي هستي من و فهم من تعيين کرده است. اين امکانات پيشين، قوام بخش هستي من و فهم من هستند. بدون اين امکانات پيشين، نحوه هستي من و فهم من از جهان، انسان و ديگران امکان پذير نبوده و نيست. ليکن اين سنت حاصل اراده من نيست. من در اين سنت پرتاب شده ام يا پرتاب شده است. فهم، بدون سياق تاريخي امکان پذير نيست و سياق تاريخي حاصل سنتي است که هستي من در آن جاي گرفته است. هر فهمي همچنين درون سياقي عصري (حال) قوام مي پذيرد. فهم در خلأ و در فضايي اثيري شکل نمي گيرد بلکه در سياقي عصري است که امکان پذير مي شود. بدون اين سياق عصري، فهميدن قوام نمي پذيرد. اين سياق نيز حاصل اراده من نيست. من در اين سياق پرتاب شده ام يا پرتاب شده است. همچنين فهم با عطف نظر به طرح افکني ها، انتظارات و آنچه ما به استقبال آن مي رويم (آينده)، صورت مي پذيرد. اين طرح افکني ها و انتظارات، هرچند نسبتي با من و اراده و انديشه من دارند ليکن در پرتو سياق تاريخي (گذشته) و سياق عصري (حال) است که قوام مي پذيرند و پيوسته در حال تغيير و تحولند. پديدارشناسي فهم نشان مي دهد فهم يک امر خودبنياد و بشربنياد نيست. فهم با من آغاز نمي شود و با من پايان نمي پذيرد. فهم يک حلقه در ميان حلقه هاي يک زنجيره، بلکه در ميان شبکه يي تودرتو از زنجيره هاست. فهم امري بالذات تاريخي است که در گذشته (سنت)، حال (مواجهه با موجودات) و با عطف نظر به آينده (طرح افکني ها، انتظارات، بيم ها و اميدها) قوام مي پذيرد. فهم بر اساس امکاناتي صورت مي پذيرد که گذشته يعني سنت و تاريخ در اختيار من گذاشته است. اين امکانات را من تعيين نکرده ام. من صرفاً مي توانم پاره يي از امکانات را در ميان امکانات موجود که امکاناتي سنتي و تاريخي اند، برگزينم. ليکن همه امکانات فهم در اختيار من نيست و من نمي توانم هر امکاني از امکانات فهم را خارج از محدوده هاي سنت و تاريخ خويش اختيار کنم. 2- 4- فهم به منزله يک واقعه بدين ترتيب پديدارشناسي فهم و خودبنياد نبودن آن نشان مي دهد که فهم يک حادثه، يک رويداد يا يک واقعه است. اين سخن تعبير ديگري از اين حقيقت است که فهم از من آغاز نمي شود و به من پايان نمي پذيرد. واقعه بودن فهم معناي ديگري نيز دارد و آن اينکه فهم در هر فرد، امري تاريخي و مثل هر رويداد يا واقعه تاريخي، امري يگانه و منحصر به فرد است. هيچ فهمي دوبار تکرار نمي شود. فهم آيينه يي است که ما مي توانيم در آن کرانمندي خويش را در مواجهه با يک بيکرانگي ببينيم. اگر ما بکوشيم به فهم فهم نائل آييم و بکوشيم به پديدارشناسي فهم بپردازيم و بر اين امر بينديشيم که حقيقت فهم چيست، آنگاه شايد حضور يک رويداد سيطره ناپذير و مهارناشدني را در خويش تجربه کنيم. در فهم، گويي چيزي ما را به خويش فرامي خواند؛ چيزي در ما سخن مي گويد و ما را به تفکر، فهميدن و سخن گفتن وا مي دارد. پديدارشناسي فهم ما را به تجربه حافظ از هستي نزديک مي سازد؛ در اندرون من خسته دل ندانم کيست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست آنچه او ريخت به پيمانه ما، نوشيديم اگر از فهم بهشت است وگر باده مست 3- 4- فراتاريخ پديدارشناسي فهم به ما نشان مي دهد که ما بخشي از يک کليت بيکران هستيم. هر يک از ما از نقشي ويژه و جايگاهي منحصر به فرد در اين کليت برخورداريم. انديشه ما نقشي است که در اين کليت به ما واگذار شده است. بر عهده گرفتن اين نقش، شکل دهنده تقدير ما و تحقق کامل و راستين سرشت خويشتن ماست. نحوه هستي آدمي و فهم او، از گذشته آغاز مي شود و با عطف نظر به آينده، در زمان حال صورت مي پذيرد. آدمي و فهم او حاصل وحدت سنت تاريخي (گذشته)، سياق عصري (حال) و بيم ها، اميدها، انتظارات و دل نگراني هايش (آينده) است. آدمي و فهم او امري تاريخي است. اما در اينجا يک پرسش وجود دارد؛ وحدت تاريخ از کجاست؟ ما صرفاً با يک گذار و سيلان تاريخي روبه رو نيستيم. ما در پس حوادث بي شمار تاريخي و آمد و شد اقوام، فرهنگ ها و تمدن ها و تولد و مرگ انسان ها و نظام هاي گوناگون انديشگي، وحدتي را مي يابيم. اما مناط وحدت اين کثرت چيست؟ بديهي است آنچه مناط وحدت تاريخ است خود، حادثه يي تاريخي در ميان ساير حوادث تاريخي نيست، پس تاريخي نيست. وحدت تاريخ، امري فراتاريخ است. وقتي ما به فهم، به منزله يک رويداد يا واقعه مي انديشيم يا نحوه هستي خودمان را به منزله يک رويداد يا واقعه تجربه مي کنيم، وجود يک جريان، يعني جريان زندگي و جريان تاريخ را در خود، احساس و ادراک مي کنيم. زندگي و تاريخ، مجموعه يي از حوادث تکه تکه، پاره پاره و از هم گسسته نيست. ما نوعي وحدت و جرياني مستمر را در زندگي، در تاريخ و در هستي احساس و تجربه مي کنيم. ما آنات و کثرات حوادث تاريخي را درک مي کنيم، اما همچنين در کنار آنها وجود يک جريان، يک به هم پيوستگي، يک وحدت، يک زمان بي زمان، يک زمان متراکم، يعني يک فراتاريخ را نيز تجربه و درک مي کنيم. نحوه هستي آدمي، زندگي و پديدار فهم، اموري تاريخي هستند اما اموري صرفاً تاريخي نيستند. آدمي، زندگي و فهم هر چند تاريخي اند اما نسبتي با فراتاريخ دارند. اگر ما به تامل در باب سرشت هستي آدمي و تفکر درباره ماهيت فهم و حقيقت نقد بپردازيم و حيث تاريخي نحوه هستي انسان و همه فعاليت هاي او، از جمله حيث تاريخي فهم و نقد را دريابيم و وجود کرانمند خويش را در آيينه بيکرانگي فراتاريخ درک کنيم، آنگاه نگاه ما به خويشتن انساني تر، يعني اخلاقي تر و با توجه به حيث بشري و محدوديت هاي انساني مان خواهد بود و ديگر از منظري استعلايي، يعني فراتاريخي و از نگاه خداوند، به ارزيابي بندگان و ميرندگان نخواهيم پرداخت. در اين صورت، شايد تفکر و فرهنگ در ديار ما رنگ و بوي ديگر گيرد. ما در اينجا گرد آمده ايم تا درباره شريعتي سخن بگوييم. شريعتي در سال 1312 هـ.ش متولد شد و در سال 1356 وفات يافت. او موجودي تاريخي بود. انديشه وي نيز امري تاريخي بود و مثل هر انديشه يي از محدوديت هاي تاريخي زمان خودش رنج مي برد. عصر ما، دوران ما و مسائل ما دگرگون شده است. آري، بسياري از مسائل و آموزه هاي شريعتي امروز براي ما معنا و مفهوم ديگري يافته اند زيرا ما نيز موجوداتي تاريخي هستيم. اما به رغم آنکه حيث تاريخي شريعتي در خردادماه سال 1356 پايان يافت، ليکن او و انديشه هاي او کماکان در ما حضور دارند؛ امروز در همين جا، در کنار ما. آري، ما به نقد شريعتي مي پردازيم، اما در استمرار او و با حضور او اين فهم و اين نقد صورت مي گيرد. ما حضور او را نمي توانيم ناديده بگيريم. حتي اگر ما آثار او را نيز نخوانيم، باز هم او حضور دارد چنانچه همه بزرگان گذشته همچون فردوسي، سعدي، حافظ، بوعلي سينا و ملاصدرا در تک تک ما حضور دارند. گذشتگان، قوام بخش سنت ما هستند و هستي ما با اين سنت شکل مي گيرد. گذشتگان با هستي خود ما استمرار مي يابند. فراتاريخ مناط اين استمرار است. تفکر به فراتاريخ شايد ما را قادر سازد تا بر محدوديت ها و در عين حال بر حيث معنوي هستي خويش، بيشتر تأمل کرده، آن را بهتر درک کنيم. در انديشيدن به فراتاريخ ما مي توانيم به مأوايي دست يابيم که در آنجا تفکر سکني گزيند و حضور معنا را تجربه کند. روزها گر رفت گو رو باک نيست / تو بمان اي آنکه چون تو پاک نيست انديشيدن به فراتاريخ اجازه نخواهد داد تا هستي ما در سيلان حوادث گذراي تاريخي مستحيل شود. تفکر به فراتاريخ شايد ما را در رسيدن به نحوه تفکري کامل تر، يعني انساني تر، ياري دهد. پي نوشت؛ --------------------------- 1- براي مثال فلان روشنفکر يا استاد دانشگاهي را مي بينيم که در مصاحبه يي متفکري چون دکتر احمد فرديد را ديوانه يا روان پريش توصيف مي کند يا صاحب فضلي را مي بينيم که در مقاله يي معلم خودش يعني دکتر سروش را وابسته به نيروهاي خارجي و در خدمت سازمان سيا معرفي مي کند. اگر اينها نمونه هايي از نقد در ميان روشنفکران و فرهيختگان برجسته کشور ماست، ديگر از سياست پيشگان و اهل کوچه و بازار چه انتظاري مي توان داشت؟ |
|
|
عباس منوچهري -افکار شريعتي تا چه حد به سنت گراياني که در مواجهه با مدرنيته نمي خواستند از دنياي سنت بيرون آيند، خدمت کرد؟ پاسخ به اين پرسش مستلزم رجوع به آرا و نظرات شريعتي در مورد «سنت» و «تجدد» است. آنچه مي توان با توجه به مولفه هاي رويکرد شريعتي در مورد سنت و تجدد گفت اين است که به خدمت گرفتن تحليل و نظر وي توسط دو رهيافت «سنت گرايي» و «تجددگرايي» به سختي ممکن است. از نظر شريعتي سنت و تجدد تا آنجا که خصلت تقليدي بودن را داشته باشند، ماهيتاً داراي اشتراک بنياديني هستند. سنت «يک جهان بيني خاص، فلسفه خاص، زبان و ادبيات خاص و مجموعه يي از روابط اجتماعي خاص و شکل انساني خاص دارد.» و مدرنيته «عبارت است از جهان بيني تازه، مکتب و فلسفه زيستن تازه و راه تازه براي بودن و حرکت کردن، گرچه در مکتب هاي مختلف و متضاد.» از نظر شريعتي کار پيرو هر يک از دو قطب «سنت» و «تجدد» بسيار ساده است زيرا او «دشواري و اضطراب انتخاب ندارد. زيرا براي او انتخاب شده و او فقط مي پذيرد. مسووليت و دغدغه انتخاب ندارند، زيرا همان طور که بسته بندي هاي تکنيکي و کالاهاي مصرفي کاغذ پيچيده از غرب مي آيد و ما بايد فقط باز و مصرف کنيم، مکتب هاي گوناگون و حتي متضاد امروزي نيز در بسته بندي هاي تهيه شده و استاندارد مشخص وارد مي شود.» از نظر شريعتي «سنت» به معناي يک ميراث از گذشته هرگز نمي تواند براي کسي که در قالب هاي موروثي و متحجر نمي ماند، انتخابي درست باشد. تجدد نيز براي کسي که «بسته بندي هاي ايدئولوژيک» وارداتي را نمي پسندد، پذيرفتني نيست. چه، براي کسي که بخواهد «بينديشد»، «بسازد» و «انتخاب کند» چنين کالاهايي دردي را دوا نمي کنند. در بررسي شيوه برخورد با مدرنيته در تاريخ فکري فرهنگي ايران شريعتي به سه گرايش عمده اشاره مي کند. يکي گرايش تقليد مطلق و فرنگي شدن، دوم نفي مطلق نوگرايي، و سوم برخورد مستقل و آگاهانه با مدرنيته. گرايش اول، که منادي آن امثال تقي زاده بوده اند تلاش خويش را بر اشاعه باور برتري ذاتي غرب و ضرورت پيروي از غرب در کليه قلمروها گذاشته بود. اين گرايش مظاهر عصر مدرن را بيانگر برتري ذاتي غربي ها دانسته، بدون توجه به تفاوت هايي که در تجربه تاريخي و خصلت هاي فرهنگي غرب و دنياي اسلام وجود دارد. گرايش دوم در قالب واکنش در برابر گرايش اول ظهور کرد. گرايش دوم، «دعوت منفي ضدغربي بود، که غرب را رها کنيم، نديده بگيريم، در پوست خودمان بمانيم و حصاري از تعصب و نفي زندگي امروز دور خودمان بکشيم...اين يک نوع عکس العمل بود به صورت ارتجاعي و انحرافي و نگه داشتن شرق... در يک نظام فئوداليته و يک توليد زراعتي و يک زندگي کهنه و باز همواره دست دوم و ضعيف تر از قبل...» اين دو گرايش به عقيده شريعتي، به رغم تضاد ظاهري، در نهايت هر دو به نفع استعمار غربي بودند. فرنگي مآبان «ماموران استعمار» بودند و سنت گرايان «ماموران ارتجاع». يکي «مهاجم ويرانگر» بود و ديگري «پاسدار کهنگي». اما، راه سومي نيز قابل تصور است، يعني نه چون فرنگي مآب ها خودباخته و تسليم غرب شد، و نه چون کهنه پرستان، غافل از واقعيات زمان و ضرورت هاي رشد و تحول. بدين سان، در عين اتکا به ريشه هاي فرهنگي- تمدني خويش، مي توان قائل به ضرورت انتخاب در برابر غرب بود. اين به معني اتکا به پايه هاي فرهنگي خودآگاهانه خود است؛ «در برابر غرب، خودآگاهانه و مستقل... به شکل کسي که مي شناسد و بر اساس نيازهاي خودش انتخاب مي کند، تقليد نکنيم، انتخاب کنيم.» بنابراين، آنچه ضرورت تاريخي و فکري دارد، برخورداري فارغ از اين قيود با پرسش ها و معضلات زمان حال است. پس مي توان گفت بهره درست از آراي شريعتي بيش از هر چيز در خدمت تامل، انتخاب و پيمودن مسيري است که مقوماتي قائم به خود با استلزامات و تضمنات خاص نظري و عملي را داراست. |

حسين سخنور
سابقه آشنايي من با مرحوم شريعتي به دوران دبيرستان در مشهد بازمي گردد. آن زمان که عضو گروه تئاتر پارت بودم. مسوول اين گروه برادر بزرگ تر من داوود کيانيان (پژوهشگر و نمايشنامه نويس کودکان) بود و براي هر نمايش از دکتر شريعتي دعوت مي کردند و ايشان نيز حضور مي يافتند و نمايش هاي گروه را مورد بررسي قرار مي دادند. حضور قابل توجه دکتر شريعتي در جلسات نقد و بررسي نمايش ها براي اکثر دست اندرکاران گروه موجب دلگرمي بود، چرا که بنا به سنت گروه، بعد از سي شب اجرا، افراد مختلفي که نمايش را ديده بودند در جلسه نقد و بررسي شرکت و نظرات خود را در آن برنامه مطرح مي کردند تا در برنامه ها و اجراهاي بعدي آن نظرات لحاظ شوند. من براي اولين بار با دکتر شريعتي در اين جلسات آشنا شدم و دوستش داشتم. بسيار دوست داشتني بود. بعد از آنکه به تهران آمدم، اين ارتباط ادامه يافت و در اکثر کلاس ها و جلسات حسينيه ارشاد هم شرکت مي کردم. در اين مقطع من با تغيير رشته به دانشگاه هنرهاي زيبا آمده بودم و در کلاس ها و کارگاه هاي نقاشي حسينيه ارشاد به عنوان مربي شرکت مي کردم. خاطرم هست يک بار دکتر شريعتي به اين کارگاه ها که در زيرزمين حسينيه بود، آمد و نقاشي بچه ها را نيز تماشا کرد که به من گفت به بچه ها بگو از رنگ سرخ در نقاشي ها استفاده کنند. ما نيز متاثر از شرايط انقلابي آن زمان دست به سرخ کردن مان خوب بود.
سابقه آشنايي من با آثار شريعتي به دوران دانشجويي در خارج از کشور بازمي گردد. غالب جلسات انجمن هاي اسلامي با آثار و سخنراني هاي مرحوم شريعتي برگزار مي شد. همان دوران با اکثر کتاب هاي ايشان آشنا شدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم. من چون آن زمان دانشجوي جامعه شناسي بودم زودتر از ساير دوستان متوجه مضامين مارکسيستي آثار دکتر شريعتي مي شدم. همين مضامين باعث شد من چندان جذب آثار ايشان نشوم ولي آثار ديگر دکتر شريعتي که وجه عرفاني داشت نظر مرا به خود جلب کرد؛ البته منظورم نفي وجه حماسي تفکرات ايشان نيست ولي با آثاري همچون فاطمه فاطمه است، حج يا مجموعه نيايش هاي دکتر شريعتي بيش از ساير آثار، توانستم ارتباط برقرار کنم و به همين دليل نيز همواره از اين نوع تفکرات مرحوم شريعتي در برابر منتقدان دفاع مي کردم به عنوان مثال يک دوران در مورد ايدئولوژي در آثار شريعتي بحث هايي از سوي برخي روشنفکران در گرفت و من نيز مقاله يي با محوريت نقد اين مباحث تنظيم و همان زمان نيز منتشر کردم. بيشترين تاثير آثار مرحوم شريعتي مربوط است به دوران دانشجويي ام، زيرا پس از آن متوجه شدم بايد مباحث را با عمق بيشتري پيگيري کنم و اينجا بود که متوجه آثار فلسفي مرحوم مطهري شدم. در واقع انديشه هاي شريعتي يک موتور محرکه بود ولي تمام نيازهاي فکري مرا تامين نکرد به همين دليل گام بعدي، انديشه هاي مطهري بود که گمشده فکري فلسفي من بود؛ خلاصه آنکه شريعتي سکوي پرتابي بود تا به انديشه هاي مطهري برسم.
اگرچه به دليل ارتباط پدرم با روشنفکران مسلمان و شاعران انقلابي مطرح آن سال ها در خراسان يعني اواخر دهه 50 با نام و امواج فکري شريعتي آشنا بودم اما آشنايي جدي تر من همزمان بود با خبر کوچ آن بزرگمرد که در مشهد غوغايي به پا کرده بود. بعد از شهادت دکتر بود که نوشته ها و نوارهاي سخنراني او همه جا دست به دست مي گشت و عطش مطالعه نوشته ها و شنيدن صداي شورآفرين دکتر جان تشنگان راستي و حقيقت را مي گداخت. يادم هست آن روزها يعني سال 56 ذکر تمام نشست ها و محافل جوانان انديشه هاي بلند دکتر بود. دکتر بسياري از نسل تحصيلکرده را به گواهي کساني که آن سال ها پيگير مسائل سياسي و اجتماعي بودند با اسلام آشنا کرد يعني زبان پرشور و جذبه دکتر و سيماي تازه يي که از اسلام ارائه مي کرد، نسل جوان را عطشمند دانستن و تحقيق بيشتر پيرامون اسلام و خصوصاً مکتب تشيع مي کرد. به عبارتي دکتر انگيزه مي داد و راه مي انداخت و بعد خود جوانان پيگير مي شدند و براي رسيدن به ابهامات و دريافت پاسخ پرسش هايشان به آب و آتش مي زدند. مهم ترين تاثيري که مطالعه آثار دکتر در ما مي گذاشت بيدار شدن همين روحيه پرسشگري بود.
يکي از ختميات آل احمد بود. در يک کانون مذهبي شايد هم ادبي. يک حياط قديمي، يک حوض بزرگ، دو، سه مرغ و خروس و يک عالمه دار و درخت. حياط کوچک نبود ولي با آن همه درخت کهن، آسمانش ديده نمي شد. کسي در شاه نشين آن عمارت سخنراني مي کرد. «اميد» در حياط، کنار يک تاقچه آجري ايستاده بود. تسبيح مي چرخاند و حرف مي زد ولي گاهي ريتم تسبيح اش مي شکست، صدايش تبديل به پچ پچ مي شد. که بود؟ آنکه با اميد خلوت کرده بود، آنکه چهره يي سرد و فلزي و رنگي مهتابي داشت، او که بود؟ آنکه چنين طولاني با «اميد»- بدون غير- به پچ پچ ايستاده بود؟ با خودم گفتم بايد آدم مهمي باشد. اسمش را پرسيدم. «دکتر شريعتي» بود. چندي بعد به وسيله عزيز هنرآموز با پرويز خرسند آشنا شدم. پرويز- به قول اهل مدرسه- خليفه حلقه درس «دکتر» بود. ديدار «دکتر» را از پرويز خرسند خواهش کردم. «دکتر» را در خانه نمايش، در حسينيه ارشاد، در خانه هنرآموز، در حلقه شاگردانش، همسنگرانش ديدم... و همه جا غريب بود، غريبه بود. بعدها بعد از مرگ دکتر، بعد از به مشروطه رسيدن همسنگران دکتر، بعد از نخست وزير شدن آن شاگرد، وزير و وکيل شدن ديگر شاگردان دکتر، فهميدم چرا هر جا که دکتر شريعتي را مي ديدم، بارزترين حس اش احساس غربت او بود. «مبارزه و مذهب» تقدير دکتر شريعتي بود. در حصا تقدير محتوم و موروثش چشم باز کرد، دست چپ و راستش را شناخت، در ناکجاي تعقل، با تقديرش جنگيد و سرانجام آفتاب عمرش- نابهنگام- از لب بام همان حصا پر کشيد. از ابتدا «دکتر» را در دو وجه مبارزه و مذهب ديديم و هرگز حاضر نشديم وجه غالب ذوق و ذهنيت او را به رسميت بشناسيم. هرگز حاضر نشديم پشت ديوار آن فلک الافلاک او را ملاقات کنيم. دل سرکش و پروانه هاي ذوق خوش پرواز «دکتر» در شرر هنر گداخته شده بود. به ادبيات ايران و جهان عشق مي ورزيد. با اساطير شرق و شعر کهن ايران زندگي مي کرد. بخش مهمي از شعر معاصر را ازبر داشت و هرگاه غنيمتي از فرصت و خلوت به دست مي آورد، مي خواند و مي گفت و سرمستي ها مي کرد. يک روز «نعمت ميرزاده»- همشهري و دوست دوران جواني «دکتر»- گفت؛ شريعتي بايد شاعر مي شد. گفتمش؛ شريعتي مي توانست نمايشنامه نويس شود. گاهي فکر مي کنم اگر «دکتر» در آن تاريخ، در آن حکومت، در آن روز و روزگار پا به حيات و هستي نگذاشته بود، اگر چرخه حياتش اندکي درنگ مي کرد، آيا امروز آسمان تقدير دکتر شريعتي همين رنگ بود؟ تقدير «دکتر» بي رحم بود، ولي مي توانست بي رحم تر هم بشود، اگر نابهنگام نرفته بود.
پدر، مادر، ما متهميم. اين اولين نوشته دکتر علي شريعتي بود که خواندم؛ رساله يي کوچک و تاثيرگذار. آن روزها دانش آموزي دبيرستاني بودم. براي من که برخاسته از محيطي مذهبي بودم آن نوشته کوتاه و انتقادي علي شريعتي و پرسش هايي که پيش مي نهاد و گزاره هايي که نقد مي کرد آغاز تنفسي ديگر در فضايي متفاوت بود؛
زمانه بازي هاي عجيبي دارد، اصلاً در مخيله ام نمي گنجيد که روزي من هم قلم به دست گيرم و در خصوص استاد شريعتي، مردي دردمند، دلير و هنرمند که وجودش حرکت آفرين بود، سخنانش عميق، بديع، جسورانه و تاثيرگذار و سيمايش پرجاذبه، پايه گذار گفتمان انقلابي و شورانگيز، محبوب ترين روشنفکر زمان خود بنويسم. اولين بار 30 مرداد 49 در حسينيه ارشاد پاي درسش نشستم. عنوان بحث، روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود. راستش را بخواهيد خيلي نمي فهميدم. توسط برادر مرحومم به آنجا راه پيدا کرده بودم. تنها بازگشت به اعتماد به نفس و هويت در ضميرم نقش بسته بود و کلمه يي تحت عنوان انقلاب. در حضورهاي بعدي کم کم به راه افتادم که او تئوريسين انقلاب است. در حاشيه جلسات، گفتمان هاي جالبي در مي گرفت.
واسطه آشنايي من با آثار و کتاب هاي شريعتي خواهر بزرگ ترم بود. او کتاب هاي شريعتي را در شرايطي در اختيار من گذاشت که آثار ايشان به سختي منتشر مي شد. اما خاطرم هست مهم ترين تاثير آثار شريعتي در آن زمان اصلاح نگاه ما و جوانان هم سن و سال ما نسبت به دين و اسلام بود. امثال ما در شرايط پيش از انقلاب به دليل نوع نگاه ارتجاعي بخشي از روحانيت تصور خوب و مثبتي از اسلام نداشتيم. شريعتي تغيير و تحولي در اين نگرش ايجاد کرد و رنسانسي در باورهاي ديني جوانان به وجود آورد. او وقتي از عدالت و حکومت اسلامي مي گويد همه را با رويکرد جديد ديني از اين مفاهيم آشنا مي سازد اما اينکه شکل عملي اين تفکرات به چه منجر مي شود بحث ديگري است. جوانان آن ايام که بنده نيز بخشي از آن بودم به خاطر اجرايي شدن همين آرمان ها انقلاب کرديم و اينکه به کجا رسيديم و کدام منزل را انتخاب کرديم بحث ديگري است. من فکر مي کنم وجه منفي تفکرات شريعتي در همين بخش بود. تفکرات او مدينه فاضله يي ساخت که هيچ گاه امکان تحققش نبود و نيست؛ انديشه هاي شريعتي مثل رويا و خيال بود که قابليت اجرا نداشت. هرچند اين تصور وجود دارد هنرمندان بايد با اين نوع انديشه ها موافق باشند ولي واقعيت چيز ديگري است؛ هنرمند بيش از هر صنف و قشري به مسائل سياسي و اجتماعي حساس است و دغدغه اجرايي شدن افکار و عقايد خود را دارد منتها دچار ايدئولوژي نمي شود و مانيفست صادر نمي کند. هنرمندان به واسطه حساسيتي که دارند زودتر خطرات و انحرافات را احساس مي کنند همين ظرافت و حساسيت بود که دوستان ما را قبل از خيلي ها متوجه آسيب ها کرد. دوستان هنرمند ما همچون سيدحسن حسيني، مخملباف، قيصر امين پور و حتي يوسفعلي ميرشکاک در صف اول انقلاب بودند و هنگام بروز برخي از انحرافات در صف اول منتقدان قرار گرفتند و تا حد امکان مانع برخي کجروي ها شدند و توقعات عده يي را که مي خواستند هنرمند، سينه زن هر علمي باشد که بلند مي شود را پاسخ ندادند. هنرمند نبض جامعه است و اگر آرمانگرا هم هست آن را با واقعيات و مشکلات موجود همراه مي کند، اما انديشه هاي شريعتي آرمان هايي خالي از عنصر واقعيت بود که هنرمند را نيز انتزاعي مي ساخت ولي به نظر من هنرمند واقعي به واقعيات و مقتضيات روز جامعه اش حساس است؛ هنر اين نوع هنرمندان نه در خدمت روزمرگي اشراف است نه روزمرگي عوام.
شناخت شريعتي، حتي درک وجهي خاص از وجوه گوناگون و گاه متناقض نماي او، بدون درک کلي شريعتي به مثابه يک کل غيرقابل تفکيک، اگر نه ناممکن اما بسيار دشوار است. اين ويژگي همه کساني است که پيش از آنکه شخصيتي تک ساحتي باشند يک «اتفاق» اند. شريعتي «اتفاقي» بود که اوايل دهه پنجاه خورشيدي در جامعه ايراني رخ داد و بي درنگ بر آن تاثير گذاشت. گستره اين تاثيرگذاري هم در عرض جغرافيايي است - اکنون مصر و ترکيه و ديگر کشورها- و هم در طول تاريخ- حضور زنده شريعتي پس از سي و اندي سال در جامعه امروز ايران- و هم در ژرفاي لايه هاي تاثيرگذار جامعه؛ روشنفکران، سياستمداران، دانشجويان و اصلاح گران ديني.
1- نوع آشنايي با انديشه دکتر شريعتي؛ سال پنجم دبيرستان (يازدهم نظام قديم) بودم و در دبيرستان خوارزمي ارشاد واقع در خيابان دماوند تحصيل مي کردم. يکي از دوستانم که پدرش مدير يک مدرسه راهنمايي بود کتابي به من داد و گفت اين کتاب را به کسي نشان نده چون از کتب ممنوعه است و همين مساله مرا کنجکاو تر کرد تا براي خواندنش حريص شوم و لذا کتاب را که به خاطر دارم با روزنامه جلد شده بود از دوستم گرفتم و با خودم به منزل بردم. مخفيانه کتاب را مطالعه کردم. اين کتاب نوشته دکتر شريعتي بود تحت عنوان پدر، مادر ما متهميم. نمي دانم چه چيز در اين کلام نهفته بود و چه نيروي جاذبه يي در آن بود که من نوجوان دبيرستاني را که از اسلام فقط نماز خواندن را پذيرفته بودم و روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان را و از سياست و مبارزه و دين و آگاهي و شعور انقلابي تهي بودم از خود بي خود کرد. کتاب را روزهاي بعد نيز خواندم و خواندم. شايد بيش از سه بار طي چند روز و هر بار که مي خواندم تشنه تر مي شدم. چند روز بعد از دوستم خواستم باز هم از کتاب هاي دکتر برايم پيدا کند و او هم اين کار را کرد و به دنبال کتاب اول با کتاب هاي ديگر مثل يک جلوش تا بي نهايت صفرها، نيايش، حسين وارث آدم و ديگر کتب دکتر آشنا شدم، ديگر خواندن کتاب هاي دکتر برايم يک نياز جدي بود. در همان سال و سال بعد تحت تاثير سخنان دکتر جهت و سمت و سوي زندگي من عوض شد، به گونه يي که در همان سال پنجم دست به اولين حرکت مبارزاتي خود زدم و مقاله افشاگرانه يي را که تحت تاثير کلام دکتر نوشته بودم به سختي و به طور مخفيانه تکثير و در دبيرستان و داخل کلاس ها پخش کردم؛ کاري که در سال 1355 کار ساده يي نبود. اما افسوس که او را دير شناختم افسوس.

محمدسعيد حنايي کاشاني
بيژن عبدالکريمي
عباس منوچهري