دوباره زندگي، دوباره اميد
|
دوباره زندگي، دوباره اميد
![]() پرونده ماجرا
سال آغاز ماجرا: 1369 مكان: شيراز ــ تهران شخصيتها : ارشاد ــ ف، زنداني سابق يوسف: دوست ارشاد عزت: پدر زن ارشاد زهرا: همسر ارشاد علي و رضا: فرزندان زهرا و ارشاد ميگويند آدم عاقل از يك سوراخ دوبار گزيده نميشود، اما من اصلا آدم عاقلي نبودم. سه بار گزيده شدم. اولين بار 16 سالم بود. تازه ترك تحصيلكرده و علاف و سرگردان بودم. حالا چرا ترك تحصيل كردم خودش ماجراي مفصلي دارد. پدرم يك آدم معتاد بود كه به هيچ چيزي جز جور كردن پول مواد فكر نميكرد. مادرم هم با داشتن 6 بچه و شوهري بداخلاق عاصي شده و زده بود به سيم آخر. ديگر به هيچ كدام از ما كاري نداشت فقط جان ميكند شب و روز را يكي بعد از ديگري بگذراند. حالا اين وسط من، يك پسربچه، توي سني كه عقلم به جايي نميرسيد. فكر ميكردم درس و مشق به چه درد ميخورد. با دوستان خودم از صبح تا شب در خيابانها ويلان و سرگردان بودم و وقتي ترك تحصيل كردم ديگر خيالم كاملا راحت شد. پدرم كه اصلا نفهميد ديگر مدرسه نميروم مادرم هم كه فهميد چيزي نگفت. خلاصه اين طور بود كه افتادم توي خط خلاف و اين را براي خودم تازه افتخار هم ميدانستم. يك موتور وسپا دزديدم و هميشه با آن اين طرف و آن طرف ميرفتم تا اين كه گير افتادم و بعد هم كانون. آزاد كه شدم فهميدم برادر بزرگترم حبس است. چرا؛ قتل. كي را كشته بود؟ رفيقش را. ظاهرا سر پول مواد بود. برادر بزرگم هم معتاد شده بود و موادفروشي هم ميكرد. آمدم به خودم بجنبم كه برادر دومم را هم گرفتند. او را چرا؟ كيفقاپي. من از اين قافله جا مانده بودم. بايد دست ميجنباندم. پدرم از من پول ميخواست. با چند نفر از بچهها افتاديم توي كار دزدي از خانهها، اما به يك سال نكشيد دستگير شدم. اين بار زندان بزرگسالان برايم خيلي سخت بود، اما سعي ميكردم خم به ابرو نياورم. ميخواستم جلوي جمع خلافكارها آبروداري كنم و خودي نشان دهم. اتفاقا در حبس هر دو برادرم را هم ديدم. من از آنها زودتر آزاد شدم البته برادربزرگم كه اصلا آزاد نشد. يك سال بعد آزاد شدم. در نبود من خواهر و برادرهايم هر كدام به سمت و سويي رفته و پراكنده شده بودند از 3 نفرشان كه اصلا خبري نبود. خواهر بزرگم، خودكشي كرده بود و آن برادرم كه ديگر كيفقاپ حرفهاي شده بود. ظاهرا در كرمان افتاده بود زندان. توصيههاي يوسف را آويزه گوشم كردم و افتادم دنبال كار، اما در شيراز هيچكس حاضر نبود به من كار بدهد. خيليها من و خانوادهام را به بدنامي ميشناختند و حالا بايد تاوان گذشته سياه خودم را پس ميدادم. اين طور شد كه راهم را كشيدم و آمدم تهران. هيچ چيز نداشتم فقط يك دست لباس و يك جلد شناسنامه. دو هفته تمام خيابان خوابي كردم و با گرسنگي ساختم تا اين كه در يك كلهپزي كار پيدا كردم. خوبياش اين بود كه شبها را بايد در مغازه ميخوابيدم. يك سال در كلهپزي ماندم. روزها آنقدر سريع ميگذشت كه اصلا نفهميدم چه طور اين مدت گذشت. بعد كلهپزي تعطيل شد و من هم بيكار. دوباره شناسنامهام را گذاشتم ته جيبم و راه افتادم دنبال كار. از اين در به آن در. از اين خيابان به آن خيابان اما ظاهرا اين بار شانس با من نبود. بعد از 3 ماه كمكم كفگيرم ته ديگ خورد. ديگر پول اجاره اتاقم را هم نميتوانستم بپردازم و صاحبخانه صدايش در آمده بود البته به غرغرهايش زياد اعتنا نميكردم چون بقيه مستاجرها هم وضع بهتري نداشتند. مرد صاحبخانه به هر كدام يك اتاق داده بود و ميخواست با سختگيري و نق زدن كاري كند كه حساب كار از دستش در نرود. اين را هم بگويم كه در مدت بيكاري چند باري وسوسه دزدي به جانم افتاد و مردم و زنده شدم تا توانستم از شرش خلاص شوم. به خودم گفتم همين بيكاري عاقبت رفتارهاي گذشتهام است هر كجا كه ميرفتم سوءپيشينه ميخواستند، مدرك تحصيلي ميخواستند، ضامن ميخواستند و من شرمنده ميشدم. بعد از 5 ماه دربهدري بالاخره در يك آرايشگاه به عنوان نظافتچي كار پيدا كردم. تمام حقوقي كه 2 ماه اول گرفتم رفت بابت بدهيهايم به صاحبخانه بعدش هم مرا از آرايشگاه اخراج كردند. البته بلافاصله بعدش در يك آموزشگاه زبان به عنوان آبدارچي رفتم سر كار، 3 ماه هم آنجا بودم تا اين كه باز هم عذرم را خواستند چون تازه فهميده بودند مداركم كامل نيست و سوء پيشينه و پايان خدمت ندارم. ديگر كلافه شده بودم. فراز و فرودهاي زندگي، امانم را بريده بود و ديگر طاقت آوارگي نداشتم. در همان روزهاي ياس و نااميدي، به ياد يوسف افتادم. به سرم زد بروم شيراز او را ببينم. هركاري كردم به من وقت ملاقات ندادند. البته راهش را هم بلد نبودم و نميدانستم چه طور بايد وارد زندان شوم. در همان گيرودار كه دنبال گرفتن اجازه ملاقات بودم بالاخره در دادگاه يكي پيدا شد و حرفم را گوش كرد و بعد از بررسي پروندهها گفت يوسف همين روزها آزاد ميشود. ظاهرا مغازهاش را در كازرون فروخته و داده بود بابت ديه. آن 15 روز را دندان روي جگر گذاشتم تا اين كه يوسف آزاد شد. جلوي در زندان وقتي مرا ديد باورش نميشد به پيشوازش رفته باشم او هم مثل من كسي را در اين دنياي بيرحم نداشت. همان شب يوسف من را با خودش برد كازرون. در طول مسير كلي درد دل كرديم. وقتي به كازرون رسيديم مغازهاش را كه بابت ديه داده بود نشانم داد و بعد خانهاش را كه زنش به عنوان مهريه فروخته و با پولش رفته بود تهران. شب را خانه يكي از دوستان دوران بچگي يوسف مانديم و روز بعد به پيشنهاد من راه افتاديم به سمت تهران. قرار شد جدا جدا دنبال كار بگرديم و هر چه در آورديم بريزيم وسط تا اين طوري از گرفتاري نجات پيدا كنيم. 4 ماه اول يوسف كارگير نياورد ولي من در يك ساندويچي مشغول بودم. ماه پنجم بود كه يوسف مريض شد. قلبش گرفت. بردمش دكتر و بعد بيمارستان . دكتر ها گفتند بايد زودتر عمل شود اما پول در بساط نداشتيم خلاصه آنقدر دير شد كه يوسف هم رفت آن دنيا و دنيا را روي سرم خراب كرد. تنها و بيكس. داغدار و ناراحت. اصلا نميدانيد چه وضعي داشتم. مرگ برايم بهتر از اين زندگي بود ولي حرفهاي يوسف در گوشم تكرار ميشد كه ميگفت بايد مقاوم باشم و نگذارم مشكلات زندگي مرا از پا درآورد. كار در ساندويچفروشي تا يك سال ادامه داشت. در اين مدت اتفاق بزرگي در زندگيام افتاد. شروع كردم به درس خواندن. وقتي هم بيكار شدم به درسم ادامه دادم تا اين كه ديپلم گرفتم. فكر ميكردم حالا كه اين مدرك را دارم هر كجا بروم براي كار دو دستي مرا ميچسبند اما اين طور نبود و اوضاع هيچ فرقي نكرد باز هم همان روال سابق ادامه داشت و هر از گاهي از مغازهاي به مغازه ديگر ميرفتم تا اين كه بالاخره در يك شركت خصوصي به عنوان آبدارچي استخدام شدم و به يك ثبات رسيدم. شرايطم تقريبا روز به روز بهتر ميشد و توانستم آنقدر پول پسانداز كنم كه اتاق پامنار را با خانهاي در قلعه حسنخان عوض كردم و بعد خانهام را به سه راه آذري آوردم. 30 ساله شده بودم و هنوز آن طور كه بايد و شايد نتوانسته بودم براي خودم زندگي درست كنم. ميخواستم تشكيل خانواده بدهم اما چطور؟ موضوع را با چند نفر از همكارانم در ميان گذاشتم و آنها دختر آقا عزت راننده شركت را پيشنهاد كردند اسمش زهرا بود و دختر خوبي به نظر ميرسيد البته تا روزي كه به خواستگارياش رفتم او را نديده بودم و اصلا نميدانستم چه جور آدمي است ولي خدا را شكر همه كارها خودش روبراه شد و من زهرا را با 14 سكه نيم بهار آزادي به عنوان مهريه عقدكردم و به خانه خودم بردم. همان سال اول ازدواجمان بچهدار شديم و علي به دنيا آمد. حالا احساس خوشبختي ميكردم اما باز هم زندگيام طوفان زده شد. شركتي را كه در آن كار ميكردم تعطيل كردند و بيكار شدم. مدتي را با حقوق بيكاري سر كردم ولي هنوز دستم به جايي بند نبود و نتوانسته بودم خودم را مشغول كنم تا اين كه عزت پيشنهاد داد پولي را كه بابت سنوات گرفته بوديم روي هم بگذاريم و يك پيكان مدل پايين بخريم. عزت خودش ماشين داشت و با آن كار ميكرد من هم با ماشين جديد، البته 40 درصد درآمدم به پدرزنم ميرسيد. در همان حال كه با سختي مخارجمان را درميآوردم بچه دوممان به دنيا آمد. علي و رضا يك سال با هم اختلاف سن داشتند و هزينههايشان خيلي زياد بود. يادم است يك بار هر دوشان با هم مريض شدند. واقعا پول نداشتم. احساس نااميدي مطلق ميكردم فرزندانم جلوي چشمانم در تب ميسوختند و بايد از آنها آزمايش ميگرفتند ولي پول نداشتم. ياد يوسف افتادم كه چطور از دستش دادم. نميخواستم اين اتفاق درباره دو بچهام تكرار شود. در بنبست گرفتار شده بودم. ديگر زدم به سيم آخر. هر چه باداباد. يك روز به قصد دزدي از خانه زدم بيرون. روز چهارم مريضي بچههايم بود. دنبال سوژه مناسب ميگشتم و اصلا حواسم به رانندگي نبود. به همين خاطر هم تصادف كردم و تا ظهر گرفتار شدم و اين طوري بود كه از فكر دزدي بيرون آمدم. در واقع خدا كمكم كرد. زنم با كمك عزت و مادرش بچهها را اين دكتر، آن دكتر ميبردند و من با مسافركشي پول جور ميكردم تا اين كه بالاخره تلخترين اتفاق زندگيام رخ داد. رضا فوت شد. حالم از اين زندگي سراسر بدبختي و نكبت به هم ميخورد و دوباره به همان احساس پوچي سالهاي قبل رسيده بودم ولي اين بار با كمك زهرا و به عشق او و پسر ديگرمان تلاشم را به كار گرفتم تا دوباره به حالت عادي برگردم. از آن به بعد ديگر زندگيمان در يك مسير يكنواخت قرار گرفت. 6 صبح از خانه ميزنم بيرون و تا 9 شب كار ميكنم. البته نه با آن پيكان شراكتي. حالا يك پرايد گرفتهام. زهرا از اين كه ميبيند من براي زندگيمان تلاش ميكنم راضي است و به مسائل ديگر و كم و كاستيها گير نميدهد. علي هم روز به روز بزرگتر ميشود و اين موضوع از يك طرف برايم خوشحالكننده است و از طرف ديگر باعث نگرانيام ميشود. ميترسم نتوانم وظايف پدريام را به خوبي انجام بدهم. دوست ندارم علي مثل من بزرگ شود و تجربههاي تلخ مرا تكرار كند. يكي ديگر از دغدغههايي كه اين روزها ذهن من و همسرم را مشغول كرده بيماري عزت است. دو هفته پيش سكته مغزي كرد و الان اصلا حالش خوب نيست. از خدا ميخواهم او را شفا بدهد و به من كمك كند تا بتوانم پدر و شوهر خوبي براي همسر و پسرم باشم. مرجان لقايي |
|
|
